سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

۳۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

تو را در دلبری دستی تمام است.. 

مرا در بی‌دلی درد و سقام است .." 

مولانا


گاه می روم در ساعت‌ها قبل.. سال‌ها قبل. قرن ها قبل شاید.. کسی را پیدا می‌کنم که بی‌اندازه دوستش دارم.. گاه می روم سر کلاسی در قونیه .. مولانا درس می‌گوید.. شمس می‌آید در کلاس می‌نشیند.. من آن آخر کلاس با دقت همه را نگاه می‌کنم.. بعد می روم کنار دست شمس..  خودکارم شروع به نوشتن می کند در دفترم.. که من درد تو را ز دست آسان ندهم.. شمس مرا تسخیر می کند.. دستم را می گیرد... احساس شهری با من است که دست اسکندر را به خود دیده.. دلخوش به سکوتم.. با هم از کلاس بیرون می رویم.. مولانا غیبت مان را نمی فهمد.. شمس دستمالی از قیصریه را به من هدیه می دهد.. و ناگهان همه ی ثانیه ها آتش می گیرند.. و خودم را در پتوی شطرنجی اتاق ام پیدا می کنم.. دعای مهربان مادرم جلوی چشم ام هست. بعض ام می گیرد.. اما من دستمال شمس را جایی به پهنای چندصدسال دلتنگی گم کرده ام.. آسمان ابری است. و ابرها سکون دارند. شبیه لحظه هایی که غم های عجیبی را باران به تور تو می اندازد. ابرها می بارند. ساکت اند همچنان اما. و آرام. اما لحظه‌ها. می گذرند. با شتاب. 

  • وی بی
{مخاطب خاص دارد}

"من از گوشه ای از خاک می آیم که گنجشک هایش سردر لانه هایشان می نویسند : "هذا من فضل ربی " و هرگز به این نمی اندیشند که چاره ای جز گنجشک بودن داشته اند یا نه ... "

..

.

  • ۲۹ بهمن ۹۱ ، ۱۱:۱۸
  • وی بی
زیرکی را گفتم این احوال بین... خندید و گفت... صعب روزی... بوالعجب کاری... پری‌شان عالمی!

  • ۲۹ بهمن ۹۱ ، ۱۱:۱۰
  • وی بی
بهم میگه چرا از خودت دفاعی نمی کنی ؟.. چرا نمی گی که اینطوری نیست؟.. زنگ بزن .. همین الآن .. این ها آدم های پدر سوخته ای هستند.. به ت رحم نمی کنند..

 دست ام را می گذارم روی شانه اش.. می خندم.. شاید در دلم کمی ناراحت ام اما.. می گویم من هیچ گاه راه نیفتاده ام دلم را با کسی صاف کنم... اهل ش نیستم... اشتباه کنم.. زیاده روی کنم.. می نویسم.. اما خوش ندارم از خودم دفاع کنم.. هیچ گاه دغدغه ی تصویر خود در ذهن بقیه را نداشته ام.. حتی در ذهن خانواده را هم نداشته ام.. گاهی تعجب می کنم که عده ای ابراز علاقه می کنند.. واقعا نمی فهمم.. همین است که از سوء تفاهم ناراحت نمی شوم.. و البته همه ی آدم های شهر هم دشنام روانه ام کنند، آن طور نگران نمی شوم.. چه بسا اینکه در همین سال های گذشته... آدم های زیادی ترک ام کرده اند.. گاهی با تاسف.. گاهی با دشنام.. اکثرا بی خبر.. چند نفر باشند خوب است؟ ده نفر؟ .. بیست؟ صد؟ .. پانصد؟.. برای ام مهم نیست دیگر. برای آدمی که اینها را دیده.. برای آدمی که در سخت ترین شرایط.. و دیوانه کننده ترین اوضاع.. جز خدا کسی را نیافته.. چرا باید نپختگی کند؟ .. ..

شاید بغض کرده ام که دارد اشک می ریزد. می گویم. برادر.. ناراحت نباش. اما دعا کن برای ام.. دعا کن.. به قول شهید علمدار، برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید. 

  • ۲۹ بهمن ۹۱ ، ۰۳:۴۲
  • وی بی
هنوز جمعه‌ها صبح آفتاب که می‌زند... هوای خشک ِ شهری بین راهی در من است... که میان آمدن و رفتنت جامانده است... .
  • وی بی
"خدا عاشقی ست است که حتا دوست ندارد، اسم معشوق‌ش را کسی بداند... به او می‌گوید، رجل! همین... مرد! همین... می‌فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی... جای دیگر می‌فرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می‌کنند... هر دو از دور، از بیرون ِ آبادی، دوان دوان، می‌آیند... اما اسم‌شان را حضرت ِ حق نمی‌آورد... یکی می‌آید موسای نبی را نجات دهد... قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می‌دهد... دیگری هم قومی را از عذاب نجات می‌دهد... اسم‌ش چیست؟ اسم‌شان چیست؟ نمی‌دانیم... رجل است... معشوق ِ حضرت حق است... اسم ِ معشوق را که جار نمی‌زنند... حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهان‌ش می‌کند... کاش پیش ِ حضرت ِ حق، اسم نداشتیم، اما مرد بودیم... طوبا للغرباء!"

قیدار--رضا امیرخانی-- صفحه‌ی 293

  • وی بی
[حذف شد]
  • ۲۱ بهمن ۹۱ ، ۰۵:۳۳
  • وی بی
طرف به عنوان مددکار اجتماعی اومده سخنرانی می‌کنه تو مسجد شهر، بعد میگه که: "من بیست و هفت سال هست که ساکن این شهرم.. و به نظرم نسل ایرانی های اینجا از لحاظ روانی مریض است .. و بیش از هر چیز دیگری .. و قبل از هر مبلغ یا معلمی .. نیاز به روانکاو اجتماعی دارند" ..  ..


یاد لطیفه ی تلخی افتادم که مریضی رفته بود پیش روان پزشک. گفت آقای دکتر، من مشکلم این هست که خیال می کنم که کسی من رو جدی نمی‌گیره.. و دکتر می‌گه: نفر بعدی!

  • ۲۰ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۲۷
  • وی بی
بر من همه عیب ها بگفتید یا قوم الی متی و حَتّام..
ما خود زده ایم جام بر سنگ.. دیگر مزنید سنگ بر جام.

.
.
.
به نظرم "آبرو" ارزشمندترین چیزیه که آدم می تونه تقدیم کنه به خدا.. دودستی.. شاید به همین دلیل هست که میگن حبّ مدح آخرین چیزیه که از دل ِ عارف میره.. باری اما چیزی که بین بنده و خداست را به او می گوییم.. که انّ ربّی لطیف لما یشاء .. و در جواب تهمت آدمیان: امام صادق -روحی له الفداء- فرمودند: انْ کُنْتَ صَادِقًا فِیمَا تَقُولُ فَأَسْأَلُ اللَهَ أَنْ یَغْفِرَلِی‌؛ وَ إنْ کُنْتَ کَاذِبًا فِیمَا تَقُولُ فَاللَهَ أَسْأَلُ أَنْ یَغْفِرَ لَکَ.. که اگر شما در گفتار خود راست باشید که من از خدا خواسته ام که بر من ببخشد.. و اگر شما "دروغ گو" باشید از خدا می خواهم که بر شما هم ببخشاید .. . . .

  • ۱۹ بهمن ۹۱ ، ۰۷:۵۱
  • وی بی

  • ۱۹ بهمن ۹۱ ، ۰۳:۵۲
  • وی بی