سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد

۹ مطلب با موضوع «از این سکوت اجباری» ثبت شده است

در جواب ابلهان، اینقدر خاموش ماندیم که گفتند حرف حساب، جواب نداشت ...

  • وی بی

از مولای ابدی مان امیر المومنین علی علیه السلام است که: 

فِی صِفَةِ الْمُؤْمِنِ الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ أَوْسَعُ شَیْ‏ءٍ صَدْراً وَ أَذَلُّ شَیْ‏ءٍ نَفْساً یَکْرَهُ الرِّفْعَةَ وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ طَوِیلٌ غَمُّهُ بَعِیدٌ هَمُّهُ کَثِیرٌ صَمْتُهُ مَشْغُولٌ وَقْتُهُ شَکُورٌ صَبُورٌ مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ سَهْلُ الْخَلِیقَةِ لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ .

و آن حضرت در وصف مؤمن فرمود: شادى مؤمن در چهره‏اش، و اندوهش در دل اوست. از نظر تحمّل وسیع‏ترین موجود، و از نظر اخلاق متواضع‏ترین مخلوق است. برترى را خوش ندارد، و خودنمایى را دشمن دارد. اندوهش طولانى، و همّتش دور دست، و سکوتش بسیار، و وقتش مشغول، و سپاس و شکیبایى‏اش فوق العاده، و غرق در فکرت خویش، و نسبت به اظهار حاجت بخیل است، اخلاقش سهل و آرام، و بر خوردش هموار و نرم، و وجودش در امر دین از سنگ سخت‏تر، و نزد حق از برده ذلیل‏تر است.

  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۲
  • وی بی

نماز صبح را با پتو خواندم. بدنم می لرزید. وسط تابستان تاب نداشتم. از اینکه در نماز هم به فکر دردهای خودم بودم درد می کشیدم. یک درد مضاعف. یک درد آنالوگ که مدام دامنه اش زیادتر می شد. آدم که سنش بالاتر می رود مشغولیت اش بیشتر می شود و معصومیت اش کمتر. معصومیت زاییده ی اتصال و اتکال است. اینکه آدم مطمئن باشد که در همه حال این خداست که مراقب آدم است. مشغولیت زاییده ی توهم است. اینکه آدم رفته رفته خیال می کند که امور به دست خودش است و این خودش است که باید مراقب خودش و دردهایش باشد. این آن چیزی است که قرآن از آن به تکبر یاد می کند.... باد خنکی از نیمه ی باز پنجره می آمد. مسافران اولین قطار صبح کم کم از خانه های شان بیرون می زدند. با قیافه های مضطرب. اضطراب محصول عقل است. شوریده گی معجون مفرّحی از عشق..

تا ظهر تماما در خانه ماندم.. نیازی به بیرون رفتن نداشتم. کتاب هایی که برای مقاله ام نیاز داشتم روی میز بود. کتاب جدید دوباتن روی کتابخانه ام تا نیمی گیر کرده. کنار گیرکرده های دیگر. از سمفونی مرده گان خوشم نمی آید. و هر بار که کسی آن را به من هدیه می کند علاقه ام برای خواندنش کمتر می شود. از کافه پیانو هم. بار آخری که در تهران بودم در حاشیه ی برنامه ی زنده ای، فرهاد جعفری را دیدم و کمی حرف زدیم و هر چه صحبت مان جلو می رفت علاقه ام به ادامه کمتر می شد. از ادا. اطوار. خوشم نمی آید. دارد نماز ظهر می شود. کمی چای دم می کنم. چای را از مغازه ی سوری نزدیک خانه مان گرفته ام. عطر چای دیوانه کننده است. چای "ماته" چای مخصوص سوری هاست که بیشتر دُروزی ها آن را تهیه می کنند. به آن چای ِ دوستی می گویند. طعم گرمی دارد. تا اذان نیم ساعتی مانده. خواب ِ نیم بندی مرا می گیرد. سبک می شوم. انگار که روحم از دست وزنه های سنگین خلاص شده باشد. با صدای اذان از خواب می پرم. دنبال راه نجات می گردم. دنبال کسی که راه نجات را بداند.. 

  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۵:۲۲
  • وی بی

گاه می آید گاه ِ دیگری سخت تر .. 

  • ۰۲ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۸
  • وی بی
میدونی بدترین نوع ِ دل‌تنگی چیه؟
.
.
.
اینه که با آدمی که برای سال‌ها حرف زدن باهاش رو دوست داشتی و گره گشا بوده حرف بزنی و ببینی دیگه اون مزه‌ی همیشگی رو نمی‌ده .. 

  • ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۳۱
  • وی بی

"سوء تقاهم" ِ کامو حکایت جوانى است که مادر و خواهرش را - که صاحب مسافرخانه اى در محله اى فقیرنشین هستند- ترک مى کند و تنها راه سفر مى بندد به امید دنیاى روشنى، بى آنکه حتى تصور خوبى از روشنایى داشته باشد. سال ها بعد که اندوخته اى کسب مى کند با اشتیاق راه خانه اش را پیش مى گیرد و به همان محله فقیر نشین در غالب مسافر ناشناسى بر مى گردد تا خانواده اش را غافلگیر کند. خبر به مادر و دختر مى رسد که مرد ثروتمندى بى خبر به مسافرخانه شان آمده. ترتیبى مى دهند که پسر را بکشند و پول هاى او را به تاراج ببرند. توصیف صحنه هاى روز بعد که مادر با جسد بى جان تنها پسرش رو به رو مى شود از تلخ ترین تراژدى هاى است که تا به حال خوانده ام. خواهر خودش را مى کشد و مادر در اتاق خود را به دار مى آویزد.. و مسافرخانه محل دفن نه فقط آرزوها که خاطره هایى مى شود که سال ها تنها همدم جوان بوده اند...

بارى این روزها که با پرسشى مبتذل از جنس "ماندن یا رفتن" و سوء تفاهمى از جنس "نخبگى"، "منتقد"، "فعال فرهنگى" و غیره مواجه مى شوم این داستان بارها در ذهنم دور مى خورد. از یک طرف وابسته گى ام به وطن از جنس غریزه است و نه از جنس ابتذال و استنطاق نهفته در پرسش "ماندن یا رفتن". شبیه احساس مورچه اى که بى اختیار راه لانه اش را پیش مى گیرد. در جست و جوى ذات ِ آن گوهر نشاندارى که سال ها محرکه و تمام ذوق و شوق او بوده. آن طرف تر اما... احساس خفه گى مى کنم بى آنکه از مسافر بودنم ذره اى کاسته شود.

  • ۱۶ دی ۹۴ ، ۰۷:۱۵
  • وی بی

به چشمت مؤمنم... اما از ایمانم پشیمانم

از ایمانی که می‌گیرد گریبانم پشیمانم .. 

.

.

نگاهم کن! چه می‌بینی در این آیینه‌ی عبرت

نه پیروزم..

نه مغرورم..

نه خندانم ..
.

پشیمانم!

  • ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۷
  • وی بی

 برای من همه چیز زنده گی در وجود او متمرکز شده بود.. می خواستم که او تمام و کمال، خود را در اختیار من بگذارد. اما او می خواست آزادتر باشد و از من دوری کند. ما پیش از آن که به هم بپیوندیم پیوسته به هم نزدیک تر می شدیم اما بعد نیروی مقاومت ناپذیر ما را مدام از هم دور کرد و هر کدام از ما را به سویی برد.. و دچار حالی شدیم که دیگر تغییرش امکان نداشت. او می گوید که من حسادت می کنم و حسادتم بی معنی است. من هم خیال می کردم که حسادتم بی معنی است. اما این درست نیست. من حسود نیستم، ناراضیم...!

آناکارنینا... تولستوی

.

.

.

دو چیز را دست کم گرفته بودم. و این دو باعث شد که ما ببازیم. او به من. و من به زنده‌گی... اول آنکه پیش می‌آید که گاهی حرفه‌ی آدمی از خودش بزرگ‌تر نیست. انسان‌ها به گواه تاریخ و به شهادت حوادثی که در اینجا گذشت، توانسته‌اند از حرفه‌شان و شخصیت‌شان و حتی خودشان بیرون بایستند. دوم آنکه آدمی محصول تغییر است حتی همان که با چشمانی خیره دنیا را می‌بیند دچار تلاطمی است در خودش و تغیّری در جنس نگاهش.  و این تغییر بی‌رحم‌تر و بی‌عاطفه‌تر از هر نوع محبتی است که تاریخ از دو انسان به هم به یاد می‌آورد..

  • ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۳۱
  • وی بی

  • موافقین ۵ مخالفین ۰
  • ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۳۷
  • وی بی