سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد

۱۷ مطلب با موضوع «تهران وجود ندارد» ثبت شده است

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیزنگینی به دست اهرمنی

.

.

.

  • ۲۳ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۵
  • وی بی

سلامَُ لِلذین احبّهم عَبثا

سلام بر کسانی که بیهوده دوستشان داشتیم...

  • وی بی

پیاده از دانشگاه تا میدان کشاورز آمدم. مسئله اى در مکانیک کوانتوم تماماً ذهنم را مشغول کرده بود. آنجا که فونون ها بین موج و ماده در نوسان بودند. مثل من. بین خاطره تا نوستالوژى. بین جمعیت و انزوا. بین قطعیت و امتداد. دقیقا شبیه آن حالتى که در شعر محمود درویش است. آنجا که مى نویسد "لعلنا نکون ایضا لنسیانکم مخلصین ..".  غروب کم کم رخ مى باخت و شب بر فضا مسلط میشد و پیاده رو ها کم کم از دانشجوها خلوت. کرکره کتابفروشى ها سقوط مى کرد. زنده گى به وقفه مى افتاد. کنار پیاده رو گربه ها از سوز سرما خودشان را به گرماى هواده مطبخ ساختمان ها رسانده بودند. مسئله هاى حل نشده در ذهنم کماکان پیچ و تاب جدى مى خوردند. و حل نشده تر بر مى گشتند. تا رسیدم به شعرى بر تابلویى از یک قهوه خانه: "باز من چشم به سبزىّ بهاران دارم". مشخص بود که طرف براى دلش نوشته بود. آن وقت شب در آن بحبوحه چند نفر حوصله خواندن داشتند یعنى؟ هیچ! کمى آن طرف تر، دختر و پسر جوانى به گربه ها استخوان هاى ته مانده کبابى نبش خیابان را تعارف مى کردند. تا نیمه هاى شب در خیابان ماندم. آنها که شب را مى شناسند روز را چندان جدّى نمى گیرند. والمقسمات امرا.

  • ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۲
  • وی بی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۰۵:۵۲
  • وی بی

در این صوفی وشان دردی ندیدم
که صافی باد عیش ِ دردنوشان

.

.

  • ۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۲:۵۲
  • وی بی

تو ابراهیمی هستى

که امتحانش را فراموش کرده

و تا نیمه ى ظهر خواب مانده..

تو یک مسیح بى صلیب..

یک موساى بى عصایى..

تو از تمام دودمانت هم تنهاترى...

  • ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۰۶:۲۸
  • وی بی

دوساعتى مانده تا سفر. حس عجیبى همراهم هست که آن را در کوله پشتى قدیمى ام قایم مى کنم. دیشب سر خاک مادربزرگ دوام نیاوردم. یعنى چه طور مى شود آدم دو سال تمام جلو خودش را بگیرد اما دو دقیقه نتواند خاطراتش را کنترل کند. آن ذهن عجیب و دوست داشتنى که خط و ربط ها را دقیق و درست مى فهمید اما به احدى بدى نمى کرد. او که مانیفستش سراسر عمر "هنر خوبى کردن در برابر بدى ها" بود، دوسالى بود که دیگر چهره ى نورانى اش با ما نبود. دو ساعت مانده تا سفر اما من تا دو سال عقب تر را تماماً گریسته ام....

.

.

{خدایا من بارها مُرده ام. و هر بار دلتنگ تر برگشته ام. من بارها در خیابان هاى شهر. در سرفه هاى ممتد شهر. در کانتکت هاى همراه اول. در خنده هاى همراه اول. در گریه هاى بى همراه اول. در قنوت نماز عید. در میانه هاى سوره جمعه. در ابتداى سوره غافر. مُرده ام. خدایا.. من این همه مرده ام و تو مرا باز تنها تر برگردانده اى... تو چرا مرا اینقدر تنها مى خواهى ... خدا... }

.

.

عاشق این شهر نفرت انگیزم. زنده گى در شهرى را دوست دارم که مدام بتوانم ترکش کنم بى آنکه او مرا ترک کند. شهرى که تمام مردمانش از تو متنفرند اما تو خود را مدیون تمام درخت هاى سیب شهر مى دانى. شهرى که یک صلوات پیرى یک عمر دشنام شهرنشینانش را تسکین مى دهد...

این روزها را بعید است که تنها دوام بیاورم. این روزها سراسر حدیث نفس مى گویم. اما تو مهربان باش. با من بمان..
.
.

  • وی بی

حتی یه ساعت شکسـته هم دو بار در روز زمـان رو درست نشون می‌ده!

شکست... هابلیت

.

.

.

  • ۱۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۱۶
  • وی بی

به قول آن ضرب المثل هراتی، دنیا را اگر آب ببرد، مرغابی تا بند ِ پایش ست .. نمی دانی که ..

  • ۱۸ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۳۳
  • وی بی

دیدی دلا .. دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم

با من چه کرد دیده‌ی معشوقه باز ِ من .... 

  • ۰۱ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۳۳
  • وی بی