سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد

۱۴ مطلب با موضوع «به خانه بر می‌گردیم» ثبت شده است

زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد.. سزای رستم ِ بدروز، مرگ سهراب است

  • ۰۳ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۳
  • وی بی

نماز ظهر را در مزار شاه نعمت الله ولى خواندم امروز. همه چیز این خانه صاف و ساده است. مثل صاحبش. حتى مقرنس ها هم کم حاشیه اند. در بقعه اصلى که دراویش ذکر مى گیرند تمثالى قدیمى از شاه نعمت الله است. همراهم میگفت چشمان عکس جادویى ست، از هر طرف بایستى انگار تو را مستقیم نگاه مى کند. رفتم پشت ایوان ها. بعد کنار کتیبه ها. راست میگفت. همه جا تو را نگاه مى کرد، با چشم هاى جادویى. حالا که رسیده ام تهران خیال مى کنم هنوز دارد مرا نگاه مى کند....

  • ۱ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۹
  • وی بی

لحظات خصوصى ام در تهران دگرگون شده. غروب شهر غافلگیر کننده و دلگیر است. انگار کسى ناخودآگاه در یک چشم به هم زدن خاطرات آدم هاى خاصى را از ذهنت عبور مى دهد و ناگهان خورشید در بحبوحه ى خاکسترى آس مان با عطوفتى خونین غرق در کرانه ها مى شود. درست شبیه یادها و اسم ها. همین است که غروب ها را تحمل ندارم اینجا..حکایت سحرها متفاوت ست. خورشید با آرامشى مؤمنانه بالا مى آید. انگار نه انگار که بالاى سر تهران است. گاهى حس مى کنم این همه وقار و متانت زاییده تهجد آدم هاى نازنین شهر است.

{دیروز که س.ج از من دلگیر بود آرام و قرار نداشتم. عقل مى گفت تو منطق داشتى. تو سپر بلاى هیجان ها نیستى. عشق اما مى گفت دیدى دکتر دلش شکست؟ دیدى رفت پشت درخت بید حیاط و نمازش طولانى تر از همیشه بود. عشق بازى را مى برد. عقل کالاى نیمه روشنفکرهاى مدعى بود. تو عاشق بودى. و دلباختگى سرمایه زنده گى ات بود. ساز کوک تو داد و فریاد نبود. دلبستگى ات به بیداد بود و فغان. تو دشمنانت را هم دوست داشتى. تو سرهنگ نبودى. تو عاشق بودى. عاشق اوج گرفتن در یادگار امام. عاشق کم کردن ارتفاع در دست هاى جاروکش نیمه هاى شب کوچه دهم. عاشق جوى هاى کم جان وسیع که آب را بى تازیانه اما صحیح از خانه اى به خانه ى دیگر مى برد. تو عاشق مهندس ب. بودى وقتى در میان جلسات تاجران شهر تو را به سمت شهرى مى برد که شرابش طهور بود. تو عاشق مرتضى آوینى بودى آن قدر که هر بار تهمتى میخوردى بر مرتضى اشک مى ریختى به این باور که او هم از دست بدخویى چنان دشنامى خورده. تو عاشق جلسات ناتمام. روضه هاى ختم به اشک. اشک هاى محتوم به نگاه هاى دلبرانه. و پرچم هاى سرخ تمام عالم بودى. و این عقل بود که مى باخت. چون س.ج جاى درستى بود. طورى که نماز مغرب را پشت سرش تمام اشک مى ریختى و او خیال مى کرد که زهد یا ریاى ناشیانه است این. و چه شبیه است جنون ناشیانه به دعاى عاشقانه. }

سحرها دوست داشتنى ترین هاى روز من اند در این شهر. زنده مى دارند از هر بار مردنم. عاشق مى کنند از هر بار گسست ام. مى گیرد ام و باز مى گردانند. زنّار مى گیرد ام و خرقه مى دهد. آتش مى گیرد ام و آب مى دهد. هاى مى گیرد ام و هو مى دهد. هوا مى گیرد ام و فضا مى دهد. دل مى برد و دلبرى یاد مى دهد. سحرها تهران جدید من است.

من دارم از طهران قدیم به تهران جدید کوچ مى کنم.

  • ۳ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۱
  • وی بی

سال چهارم دکترا دوره ی عجیبی بود. از سال چهارم کم کم قیافه ی آدم ها جدی تر می شد. گاهی می نشستند دور هم. شروع می کردند برای آینده برنامه ریزی کردن. به اصطلاح خودشان "پلان" می ریختند. یکی می خواست قبل از دفاع، مقالاتش را ارسال کند تا جای خوبی استاد دانشگاه شود. م.س. می خواست برود آمریکا و در فلان شرکت با حقوق فلان زنده گی کند. ح.م. می خواست برود مونتریال و با نامزدش که سال ها آشنا بودند ازدواج کند و همان جا هم شغلی پیدا کند. حسن دنبال کاری در سیاتل آمریکا بود. رضا چند پیشنهاد خوب از شرکت های تحقیقاتی مهم دنیا داشت..

.

من اما فقط یه چیز می خواستم.. فقط می خواستم برگردم به گذشته و از این همه سال های تنهایی ام انتقام بگیرم. فقط همین.

.

.

.

 .

حالا که تقریبا سه سال از آن زمان گذشته است می بینم که همه ی آن آدم ها به جاهایی که نقشه کشیده بودند رسیدند. اما من فقط تنها تر شدم. حواسم نبود که انتقام از تنهایی فقط تنهایی بیشتر می آورد..

.

  • وی بی

باز می آید هوایت در سرم. باز می آیم به جای اولم..

  • ۰۶ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۰
  • وی بی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۱ مهر ۹۴ ، ۰۵:۱۸
  • وی بی

حتی یه ساعت شکسـته هم دو بار در روز زمـان رو درست نشون می‌ده!

شکست... هابلیت

.

.

.

  • ۱۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۱۶
  • وی بی

  • ۰۸ فروردين ۹۴ ، ۰۶:۱۷
  • وی بی

می‌دونی خوبی ساعت از کار افتاده چیه؟ اینکه تو دقیقاً می‌دونی چه زمانی ایستاده .. تو چه ساعتی.. تو چه دقیقه‌ای.. تو چه ثانیه‌ای ..

.

.

آدم دلشکسته اما اینطوری نیست.. در هر ثانیه‌ای .. دقیقه‌ای.. بارها به زمان می‌بازد.. 



------
این روزها کمتر پیش می‌آید که همصحبت دُرستی پیدا کنم. شاید دُرست هم نمی‌گردم. روزها با نهایت جدیت کار می‌کنم. بی‌هیچ وقفه‌ای. از اتاقی به اتاق دیگر. از کتابی به کتاب دیگر. از غریبه‌ای به غریبه‌ی دیگر. اما می‌دانم که این‌ها عِلاج دُرستی نیست. نمی‌دانم اگر صدای نازنین حاج‌ آقا را هفته‌ای یک بار از نزدیک نمی‌شنیدم چقدر دوام می‌آوردم. دیشب چمران می‌خواندم. فکر کردم خود او آمده درست نشسته جلوی من و دارد با من چایی می‌خورد. به او گفتم که درد را خوب تحمل می‌کرده. اما مثل سرگشته‌ای است که در جست و جوی محبوب خویش، پریشان حال به تمام خیابان‌های شهر سرک می‌کشد تا اینکه به ایستگاه مترو می‌رسد و با آخرین قطار روز به خانه برمی‌گردد. چمران لبخند نمکینی می‌زند و چایی‌اش را یک‌ضرب تا آخر استکان می‌خورد. داغ ِ داغ. می‌گوید مقصد مهم نیست. راه مهم است. گُل مهم نیست. خار مهم است. وصل مهم نیست. درد مهم است... بعد مکث می‌کند. من اما ادامه‌ می‌دهم.. شهر مهم نیست. شهر مهم است. شهر مهم نیست. شهر مهم است. و او همین‌طور سلسله‌وار من را گوش می‌کند. انگار که از هر تکرار من مطلب دوست‌داشتنی‌تری یافته باشد. زود شب می‌شود. به خانه بر می‌گردم. از بار ترافیک خبری نیست. اتوبان‌ها بعد از نیمه‌شب به شاخه‌های درختی می‌مانند که در زمستان سکوت، محصول خود را زمین گذاشته باشد. شاید واقعاًٌ تهران درخت بزرگی ست که در قرن‌ها دلبستگی روییده است. چندشب پیش از هیئتی به مسجدی در آن سمت شهر می‌رفتم. دیر شده بود. پلیس متوقف کرد مرا. مأمور پلیس آدم مودبی بود. من اما سراسیمه بودم. پرسید چرا عجله داری درین نیمه‌ی شب. گفتم ترس داشتم به دیدار حاج آقا دیر برسم. عزاداری دیر تمام شد این طرف شهر. پلیس مرا مبهوت نگاه می‌کرد. من فهمیده نمی‌شدم. من مثل تمام ماه‌های گذشته. مثل بیشتر آدم‌هایی که این روزها با من حرف می‌زنند فهمیده نمی‌شوم. امروز دوستی در میانه‌ی بحث به من گفت حواست هست؟ گفتم آری اما شبیه آب حوضی که هندوانه‌ای در او پرت کرده باشند. بس‌یار خندید. گفت گمانم تو هندوانه‌ای! با هم خندیدیم این بار. اما حالت محکومیتی‌ است. دوست دارم مدت‌ها حرف نزنم. با کسی قدم بزنم و ساعت‌ها سکوت کنم. سکوت گمشده‌ی این روزهای من است. در این بار ترافیک. درین هجمه‌ی آدم‌ مذهبی‌های پشت ِ میز نشین. سکوت نگین نازنین من است. دیشب با برادر محمد تلویزیون نگاه می‌کردیم. وسط گزارش مغازه داری داشت از خاطرات برادر شهیدش می‌گفت. بعد می‌گفت که آن لحظه که او رفت جبهه فکر کردم دیگر نیازی به من نیست و تکلیف من این هست که در خانه بمانم. بعد برادر محمد گفت که نگاه کن! حالا که مانده دفتر و مداد و فلان می‌فروشد. زنده‌گی هم این روزها به همین است. آدم‌مذهبی‌هایی که تمام مدت از خودشان و تأثیرشان بر انقلاب حرف می‌زنند. دست ِ آخر هم می‌گویند که "البته خدا راضی باشد" که خطابه‌ی کاملی کرده باشند. اما انگار خودشان چند برابر بیشتر از خدا از خودشان راضی‌اند. نیمه‌شب شده است. ایمیل‌هایم را می‌خوانم. از س.د. نوشته‌ای دارم. امروز میانه‌ی جلسه‌ای از آن طرف دنیا زنگ زده بود که صحبت کنیم. نتوانستیم. شب برایم نوشته بود به حالت گلایه. ازینکه مدت طولانی صحبتی نکرده‌ایم. می‌گفت گاهی به این فکر می‌کنم که تو دوستی‌ با کسی نمی‌کنی. تو با هر کس وارد معادلات پیچیده‌ی اجتماعی می‌شوی. و صمیمیت در عمق این معادلات تعریف می‌شود. چیز درستی نمی‌فهمم. راستش اصلا قبول ندارم. من خیال می‌کنم که اهل ِ دوست‌داشتن بی‌دامنه‌‌ام. اهل رفیق‌بازی ِ یک‌طرفه. بارها شده کسانی که از من متنفر بوده‌اند را هم بسیار دوست داشته‌ام. چه بود آن شعر؟ .. نکردم در محبت کم‌فروشی .. دارد شب می‌شود. این‌روزها دنیا را وارونه می‌بینم. من باز غم‌گین ام.. باز گم‌شده ام. تلفن این ساعت شب هم مدام زنگ می‌خورد. خودشان را خسته‌ می‌کنند آنها که دنبال من می‌گردند. 

  • ۲۶ آبان ۹۳ ، ۱۲:۲۰
  • وی بی

احساس پیامبر مغمومی را داشت که به شوق عزیزی از تاریکی چاه به تنهایی زندان پناه آورده بود. 

.

.

.

  • ۴ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۳۶
  • وی بی