سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

پیرمرد در چشم‌هایم نگاه کرد.
سرمست بود از چیزی.
به او گفتم حال خوب از کجاست؟
گفت تمرین دل‌کندن.
گفتم عذاب تنهایی می‌کشم این روزها.
گفت تمرین عذاب مرگ است.
آنجا که هر کس با اعمالش تنها می‌ماند.
و هیچ کس نیست جز خودش.
تا خانه تماماً گریستم...

  • وی بی
"نفاق از کفر بدتر است". آنها که جلسات حاج آقا مجتبی تهرانی را می‌رفتند این تکه کلام ایشان، خوب یادشان است. پیرمرد می‌گفت شبیه خودتان باشید. در خانه فاسق نباشید و نزد مردم زاهد. به خودتان بیشتر از بقیه سخت بگیرید. آن‌طرف تر اما تأکید می‌کرد که کاهل هم نباشید. مستعد قرارگرفتن در مواضع التهم نباشید. از گناه کار برائت بجویید. از گناه بیشتر. گناه هم عاملش را بدبخت می‌کند. هم صاحبش را..
 
آن‌ها که در جمهوری اسلامی مردم را به خرقه پوشی خواندند اما برای خودشان جامه‌ی ریاست و وزرات دوختند، عذاب سختی در پیش دارند..
  • ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۰:۳۱
  • وی بی

تو ز ما فارغ و ما از تو پری شان تا چند؟

  • وی بی

چند سناریو از این روزها و یک نکته:

(۱) توی بانک رو به روی گیشه ایستاده ام. مردی با عجله می دود. دستش را از زیر قوس شیشه‌ای می برد تو. متصدی گیشه می گوید "نوبت شما نیست آقا!".. مرد اعتراض می کند که "عجله دارم".. متصدی می گوید "فرقی نمی کند، نوبت بگیرید.." .. مرد روی میز می کوبد .. داد میزند که "اینها که اینجا نشسته اند بیکارند.. مثل من بدبختی ندارند..".. جماعتی با بُهت نگاهش می کنند.. مرد شروع می کند به "نظام" فحش دادن.. متصدی اعصابش به هم می ریزد.. همکارانش هم همینطور.. به او می گویند برو با رئیس بانک صحبت کن.. دو سه نفری هم از فرصت استفاده می کنند به گیشه‌های دیگر می روند خارج از نوبت.. مرد به اتاق رئیس می رود.. بدون مقدمه داد می زند که "این خپل رئیس است؟".. رئیس شوکه می شود..

(۲) شب با "اسنپ" به سمت خانه می روم. راننده از منتها الیه سمت چپ به سمت خروجی یورش می برد. طوری که حالا دقیقا عمود بر خروجی ایستاده ایم. به او تذکر می دهم که این کار ضایع کردن حق الناس است. عصبانی می شود. ظاهراً "آدم‌مذهبی" هم هست. می گوید در این شهر "اگر حقت را نگیری حقت را می خورند". به او می گویم شاید این طور باشد اما الآن نه تنها این حق شما نیست بلکه شما دارید حق بقیه را می خورید. این علاوه بر منع قانونی منع شرعی هم دارد. برآشفته می شود. بد و بیراه می گوید. لغو می دهد. من را پیاده می کند. در خروجی بزرگراه..

(۳) با یک مقام نه چندان مهم استانی قرار ملاقات دارم. ساعت پرواز از تهران را طوری زود می گیرم که حداقل دو ساعت زودتر در شهر باشم. که به قرار ساعت ۱۱ برسم. نزدیک ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه منتظر می مانم. پشتِ در. بعد از عبور از راهروهای تو در تو و صفِ منشی‌ها و مسئول دفترها و کارشناس ها. باورم نمی شود که کسی اینطور بیخیال باشد. نهایتاً ساعت ۱ به مسئول دفتر - که بالاترین مقام اجرایی هر سازمانی در ایران در وقت استراحت مدیریت است!- تذکری می دهم. می گویند آقای مدیر مشغول صرف ناهار هستند. اذان می دهند. برای نماز می روم. نماز را بدون تعقیبات و مختصر می خوانم. به دفتر برمی گردم. خانم مدیر مسئول می گوید که وقت ملاقاتم گذشته. و ایشان وقت دادند و شما نبودید. و مختصری برایم صحبت می کند که شئون دیدار با یک "مقام" چیست.. بی‌آنکه اصراری بکنم بر می گردم فرودگاه و بلیط برگشت می گیرم. در گیت خروجی از طرف مدیر تماس می گیرند و می گویند آقای مدیر "لطف کرده اند و وقت دیگری به شما داده اند". می گویم "الحمدلله." قطع می کنم. اولین درسِ آداب معاشرت با مقامات را رد می شوم..

.
.
.
چیزی که بیشتر از هر چیز در شهر گُم است این روزها، "لقاء الله" است. باور ندارم که بسیاری از هم وطنانم باوری به دیدار خدا داشته باشند. سخت می تازند در زنده گی. بی‌آنکه از تازیانه‌های رو به رو خبری داشته باشند.

وَقِیلَ الْیَوْمَ نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هَـٰذَا وَمَأْوَاکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُم مِّن نَّاصِرِینَ
و گفته شود: «همان‌گونه که دیدار امروزتان را فراموش کردید، امروز شما را فراموش خواهیم کرد، و جایگاهتان در آتش است و براى شما یاورانى نخواهد بود.»
سوره مبارکه جاثیه آیه ۳۴

  • ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۱
  • وی بی

کَفَى بِالْمَرْءِ خِیَانَةً أَنْ یَکُونَ أَمِینًا لِلْخَوَنَةِ  

در خیانت کاری مرد همان بس که امانتدار خیانتکاران باشد. 

 

امام جواد علیه السلام.. بحار الأنوار ۴/۳۶۴/۷۸

  • ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۶
  • وی بی

داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم دارم از گرما می میرم. راننده که پیر بود گفت: «این گرما کسی رو نمیکشه.» گفتم: «جالبه ها، الان داریم از گرما کباب می شیم، شش ماه دیگه از سرما سگ لرز می زنیم.» راننده نگاهم کرد. کمی بعد گفت: «من دیگه سرما رو نمی بینم.» پرسیدم: «چرا؟» راننده گفت: «قبل از اینکه هوا سرد بشه می میرم.» خندیدم و گفتم: «خدا نکنه.» راننده گفت: «دکترا جوابم کردن، دو سه ماه دیگه بیشتر زنده نیستم.» گفتم: «شوخی می کنید؟» راننده گفت: «اولش منم فکر کردم شوخیه، بعد ترسیدم بعدش افسرده شدم ولی الان دیگه قبول کردم.» ناباورانه به راننده نگاه کردم. راننده گفت: «از بیرون خوبم، اون تو خرابه...اونجایی که نمیشه دید.» به راننده گفتم: «پس چرا دارین کار می کنین؟» راننده گفت: «هم برای پولش، هم برای اینکه فکر و خیال نکنم و سرم گرم باشه، هم اینکه کار نکنم چی کار کنم.» به راننده گفتم: «من باورم نمیشه.» راننده گفت: «خودم هم همین طور...باورم نمیشه امسال زمستان را نمی بینم، باورم نمیشه دیگه برف و بارون را نمی بینم، باورم نمیشه امسال عید که بیاد نیستم، باورم نمیشه این چهارشنبه، آخرین چهارشنبه ١٧ تیر عمرمه.» به راننده گفتم: «اینجوری که نمیشه.» راننده گفت: «تازه الانه که همه چی رو دوست دارم، باورت میشه این گرما رو چقدر دوست دارم؟»...
حالا دیگر گرما اذیتم نمی کرد، دیگر گرما نمی کشتم...

س.ص

  • وی بی

قسمتش بود که آرام بگیرد مهتاب

بعد یک عمر

به دنبال ِ

نفس های فروخورده ِ لرزان

رفتن!

  • ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۷
  • وی بی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۷
  • وی بی

در جواب ابلهان، اینقدر خاموش ماندیم که گفتند حرف حساب، جواب نداشت ...

  • وی بی

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

 

  • وی بی