سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

آس مون طاق ابروی لیلی

ماه سنجاق ِ گیسوی لیلی

پای مجنون ولی روی مین بود ... 

  • ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۱۳
  • وی بی

دوستى داشتم در روزه گار دانشگاه شریف. به قول خودش قهرمان المپیاد بود. سر درس مقاومت مصالح با هم آشنا شدیم. با هم مسئله حل مى کردیم. مسائل بعضا سخت طاقت فرسا. از معدود آدم هایى بود که از تنش هاى سه بعدى تیرهاى یک سر در گیر سالم بیرون مى آمد. و این لذت غریبى داشت. گاهى که مسئله ها موقتاً تمام مى شدند باز هم همدیگر را پیدا مى کردیم و با هم در مسیر خانه شعر مى خواندیم. آواز مى خواندیم. حرف مى زدیم. عجیب بود که با اینکه به چیزهاى خیلى مشابهى علاقه داشتیم اما انگیزه هاى مشترکى نداشتیم. مسئله اگر حل مى کردیم من از این لذت پیچ و تاب خوردن بین معادلات سرمست مى شدم. او اما شادى اش این بود که فردا با آب و تاب براى دیگران مسئله را طرح کند. اگر شطرنج بازى مى کردیم من آرزوى مات کردن با اسب و پیاده را داشتم، او اما از همان اول بازى مى خواست پیاده اش را وزیر کند و روى قطر صفحه جولان دهد. من اگر مى باختم دو دقیقه ناراحت میشدم. بعد از تکنیکش تعریف مى کردم. و بعد تمام. او اگر مى باخت تمام مسیر خانه را توجیه مى کرد. توضیح مى داد که کجا را حواسش نبوده. شب بى خواب مى شد. و صبح پیغام مى داد که کلاس صبح را نمى رسد. همین قدر دراماتیک. وقتى فوتبال مى رفتیم من از دروازه و دفاع عقب تا نوک حمله هر جا مى شد بازى مى کردم. سعى مى کردم تیمم ببرد. او اما همیشه نوک حمله تیم بود. و اصلا مهم نبود برایش که تیمش ببرد یا ببازد. دنبال دریبل زدن و و دریبل نخوردن بود. یادم هست که یک بار از آشنایی لایى خورده بود! طورى که تا شب حالش خراب بود. و بعد از من خواست دیگر او را دعوت نکنم.. همین حساسیت عجیب اش فاصله انداخت بین مان.

در بحبوحه ى لذت و تعجب ماه هاى همجوارى، یک روز بهمنى که به قول شمیرانى ها هوا بخار داشت، در خانه ى دوستى او را هم اتفاقى دیدم. داشت "تمرین خنده" مى کرد. خنده ى کسى را دوست داشت و داشت از او تعلیم مى گرفت چه طور خنده اش را عوض کند. احمقانه تر آنکه خود شخص ثالث نیز از شخص دیگرى "خنده" را آموخته بود. در آن لحظه خاص براى من اتفاق عجیبى افتاد. از اتاق آمدم بیرون. چنان احساس تهوع مى کردم که دیگر حوصله دیدن او را نداشتم. او از یک نخبه به یک بازیگر طماع بدل شده بود. و تمام حرکات ش در ماه هاى گذشته ذیل آن معنا مى یافت. بعدها هر چه کرد نتوانستم این تهوع را برایش توضیح دهم. بارى فرصت هم چندان نشد و هر کدام چند ماه بعد به گوشه اى از این دنیا رفتیم..

 این روزها که بحث حذف مدارس تیزهوشان مطرح است، علاوه بر چهره آدم هاى نخبه اى که از آنها بسیار آموخته ام، تصویر او وقتى دارد خنده یاد مى گیرد نیز از سرم مى گذرد...

  • ۳ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۲
  • وی بی

در شب ِ تاریک چراغت منم.. در شب ِ مهتاب کجا می‌روی؟

  • ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۳
  • وی بی

دور از تو زیستن/یعنى هزار سال/در خود گریستن. دور از تو زیستم، در خود گریستم.

  • ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۳۶
  • وی بی

چگونه بی زبان، بیان شود

تو مهربان ِ من، بیا کنار ِ پنجره

و پیش از آن که

 قد ِ نیمه تیرسان ِ من کمان شود

بهار را به من نشان بده

بگو که سرو ِ سرفراز ِ ما 

دوباره در چمن، چَمان شود

به چهره ها و راه ها چنان نگاه می کنم 

که کور می شوم

چه مدّتی ست دلبرا، ندیده ام تو را؟

  • ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۰۳
  • وی بی

بهار پشت زمس تون

پس از تو

برام 

قصه غم داشت

  • ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۴۶
  • وی بی

قلب مهمان خانه نیست که آدم ها بیایند
دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند
قلب لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته شود
و در پاییز باد آن را با خودش ببرد
قلب ؟
راستش نمی دانم چیست
اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است

.

.

نادر ابراهیمی

  • ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۴:۵۴
  • وی بی

"درمان روزمرگى روح هم گاهى خانه تکانى مفعولات است. تو اما هر بار که دلت میگیرد زیر زنده گى مى زنى. خانه را ویران مى کنى. تا به حال فکر کردى که با مصالح ویرانى هاى گذشته چه ساختمانى مى توانستى بسازى؟ "

  • ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۸
  • وی بی

"‏آدمیزاد وقتی بزرگتر می‌شود، یاد می‌گیرد جوری فرار کند که به نظر بیاید دارد جایی می‌رود."

  • ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۱
  • وی بی

گفتم آقا شجریان! راست گفتن که دیگه نمی‌خواین بخونین؟ گفت: بله! گفتم که: گفتن که برای هر آواز بیست هزار تومن می‌خواین؟ گفت: بله.... این بله‌ها مثل چاقویی بود که تو قلبم فرو می‌شد. من و شجریان شب و روز با هم بودیم. یه دوستی و صحبت و علاقه‌ی متقابل عمیق بین‌مون بود. روابط خانوادگی داشتیم {...}

گفتم آقا شجریان! من اگه همه‌ی دنیا رو داشتم برای یه دهن آواز تو می‌دادم... مرد حسابی حالا که قیمت رو آوازت می‌ذاری، یه قیمت حسابی بذار؛ یعنی من بیست‌هزار تومن بهت بدم می‌خونی؟ گفت: بله! گفتم: این که مشکلی نیست.من همین الآن بیست‌هزار تومنو بهت می‌دم. گفت: آقا اختیار دارید! گفتم: یعنی منو قبول داری؟ گفت: آقا اختیار دارید. گفتم: خُب فردا ساعت پنج بعد از ظهر قرار می‌ذاریم بیا بخون. گفت: بله! چشم! با همین صراحت..!

{...}

گفتم: آقا شجریان! قمر نیست که دیگه بخونه! بنان هست و دیگه نمی‌تونه بخونه (چشمان ِ سایه پر از اشک می‌شود!). تو رو خدا وقتی رانندگی می‌کنی مواظب باش. زبانم لال. زبانم لال زبانم لال اگه تصادف کردی مُردی من این بیست‌هزار تومن رو به کی بدم بخونه؟... با تعجب منو نگاه کرد شجریان...

گفتم: آقای شجریان!! نرخ ما همون هشتصد تومن سابقه. هر وقت خواستی بیا بخون. انگار می‌کنم که تو هم مُردی ....! تو خیال می‌کنی دنیا تعطیل می‌شه؟ بعد از تو یکی دیگه می‌آد، یکم بدتر. یکم بهتر از تو می‌خونه. چنان که تو بعد از دیگران اومدی، بعد از اقبال السلطان اومدی. بعد از تاج اومدی. بعد از قمر اومدی. بعد از ادیب اومدی. بعد از بنان اومدی. دنیا که تموم نمیشه...

سرخ شد و سرشو انداخت پایین. فکر نمی‌کرد بعد از این‌همه مقدمه‌چینی چنین حرفی‌ رو بهش بزنم.. یکم نشست و بعد رفت. و وقتی رفت من زار‌زار زدم به گریه. یک سال و نیم شجریان برای ما نخوند. و جالبه اینه که روابط خانوادگی‌مون رو داشتیم. {...} یک سال و نیم بعد شب ساعت هشت آمد پیش‌ام. روش نمی‌شد حرفش رو بزنه. سه ساعتی حرف زدیم. شب نزدیک در که بود با خجالت گفت که باز دوست داره که بخونه.. 

.

.

پیرپرنیان‌اندیش... خاطرات ه.ا.سایه

  • وی بی