سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

از مولای ابدی مان امیر المومنین علی علیه السلام است که: 

فِی صِفَةِ الْمُؤْمِنِ الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ أَوْسَعُ شَیْ‏ءٍ صَدْراً وَ أَذَلُّ شَیْ‏ءٍ نَفْساً یَکْرَهُ الرِّفْعَةَ وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ طَوِیلٌ غَمُّهُ بَعِیدٌ هَمُّهُ کَثِیرٌ صَمْتُهُ مَشْغُولٌ وَقْتُهُ شَکُورٌ صَبُورٌ مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ سَهْلُ الْخَلِیقَةِ لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ .

و آن حضرت در وصف مؤمن فرمود: شادى مؤمن در چهره‏اش، و اندوهش در دل اوست. از نظر تحمّل وسیع‏ترین موجود، و از نظر اخلاق متواضع‏ترین مخلوق است. برترى را خوش ندارد، و خودنمایى را دشمن دارد. اندوهش طولانى، و همّتش دور دست، و سکوتش بسیار، و وقتش مشغول، و سپاس و شکیبایى‏اش فوق العاده، و غرق در فکرت خویش، و نسبت به اظهار حاجت بخیل است، اخلاقش سهل و آرام، و بر خوردش هموار و نرم، و وجودش در امر دین از سنگ سخت‏تر، و نزد حق از برده ذلیل‏تر است.

  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۲
  • وی بی

خداوندا! تو خود شاهدی آن‌چه از ناحیه‌ی ما صورت گرفت،
نه رقابتی برای تصاحب قدرت،
و نه تلاشی برای فزونی ثروت بود؛
بلکه می‌خواهیم نشانه‌های دین تو را آشکار
و اصلاح را در سرزمین‌های تو برقرار سازیم
تا بندگان مظلوم تو ایمن گردند و حدود الهی برپا شود.

سعید جلیلی... بیانیه ی خداحافظی

  • ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۳
  • وی بی

زنده باد عشق هاى ناتمام. زنده باد فکر کردن به تو به وقت ترانه هاى گاه و بیگاه. زنده باد عذرخواهى در پارک پر ازدحام. زنده باد باران هاى بى وقت آخر سال... و بعد. بى خبر انتقام. دلتنگ بر سر مزار. اشک درختان کاج. صبح جمعه این بار بى شما. عشق هاى نرسیده بر زمین افتاده کال. تابستان بى تاب ستان. شکستن پمپ آب. پارک در میدان خواب. خواب در میدان پارک. تئاتر شهر این بار بى شما. عینک آفتابى دیگر نمى خواهید آقا؟ لبخند مدام. روسرى پیچیده در کلاف. باد در فصل مصاف. حرفت را بیا بگو صاف. دو رنگ ست لب هاى شما آیا؟ دو لب مى بُرَد شمشیر شما آقا؟ برنامه ى دیشب تصویر شما بود آیا؟ فردا به برنامه ى ما مى آیید آقا؟ کنسرت خواننده هاى آن ور اتاق. رادیوى فرهنگ بى صداى شما.. تازه هاى امروز بى تازیانه ها. عشق هاى بى عاشقانه ها. صبحانه بى بهانه ها. امروز عسل مى خورید یا مربا؟ اتاق طبقه هفتمید آقا؟ امشب تنها قدم مى زنید باز آیا؟ سوت مى زند داخل این گوشه چینها. سوز مى آید از خط پشت میز گوش ماهى ها. سبز است سبزه ها آیا؟ سبزه است آیا آقا؟ شما چپ دست و راست ذهنید آیا؟ دست راست و چپ تان را بلدید آقا؟  به یک رفیق مجرب نیاز ندارید براى تکیه گاه. ضربه هاى دوستى بر گیج گاه. گیج مى خورد رابطه ى ما گاه به گاه. گاه مى آید گاه دیگرى بعد از آه. 

  • وی بی

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام

عشق گنجى است که افزونى اش از انفاق است..

  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۹
  • وی بی

هیچ دل نمی شود بست به برگشتی که رفتن اش بی هیچ دلیلی بوده. 

  • وی بی

قرارى کرده ام با مى فروشان

که روز غم به جز ساغر نگیرم

.

.

  • ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۸
  • وی بی

سلامتی مقصد که مسافراش رو 

سلامتی سفر که آب و هواش رو

و سلامتی دلتنگی که پیغام های نیمه شبانه ش رو

توجیه می کنه

  • وی بی

کنار پله های اضطراری زیر شیروانی، اتاق کوچکی است در دپارتمان دانشگاه کمبریج که به سختی دو سجاده ی کوچک در آن جا می شود. نیم ساعتی تقریبا طول می کشد که با بخاری دستی کوچک کل اتاق گرم شود. ضربه های غربت از سرمای هوا سنگین تر است. مدت ها تنها در تاریکی و غربت زیر شیروانی نماز می خواندم. تا اینکه مصطفی را برای اولین بار دیدم. مصطفی جوانی تر و تمیز اهل روستایی نزدیک استانبول بود که با کُت و شلوار می آمد دانشکده. سجاده اش مرتب بود. یک ربع تمام وضو می گرفت. با دقت و وسواس خاصی. بار اول که دید من سجاده می اندازم و روی مُهر نماز می خوانم کنجکاو شد. فلسفه ی مُهر را برایش توضیح دادم. خیلی خوشش آمد، دیدم این اواخر خودش هم سر بر سجده ی ناپاک نمی گذارد... هفته های آخر با هم نماز می خواندیم. اذان آرام و دلنشین قبل از نمازش خسته گی روز را از تن بیرون می کرد. هر کدام مان که زودتر می رسید جلو می ایستاد.. صبر می کرد تا آن یکی برسد... مصطفی اذان می گفت.. بعد نفر جلو تکبیر می گفت... باور کن من دست خدا را در آن اتاق کوچک ِ سرد ِ غربت بر سرمان می دیدم. که فرمود یدالله مع الجماعة.

  • وی بی

درختى که به فصل سرما هم مقاوم بود
و شاخه هاش از کران تا کران سترگ و تناور بود
به فصل حادثه اما
از ساقه خشکید
.
.

پ.ن: دیشب مدام هاشمى را در خواب میدیدم که زیر لب پیوسته شعرى مى خواند.. و از من مى خواست که آن را جایى بنویسم.. چند بارى شعر را روى تکه کاغذى نوشتم انگار.. اما صبح خبرى از آنها نبود..

.

.

لعنت به خواب ها که کم دامنه و پر هذیان اند.. درست مثل زنده گى

  • وی بی

سلامتی آس مونی که چاله هاش از زمینش بیشتره

  • وی بی