سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

تو دریایی و من یک کشتی ِ بی رونق ِ کهنه

که هِی بازیچه می گیری غروم، بادبانم را ... 

  • ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۳۷
  • وی بی

نماز ظهر را در مزار شاه نعمت الله ولى خواندم امروز. همه چیز این خانه صاف و ساده است. مثل صاحبش. حتى مقرنس ها هم کم حاشیه اند. در بقعه اصلى که دراویش ذکر مى گیرند تمثالى قدیمى از شاه نعمت الله است. همراهم میگفت چشمان عکس جادویى ست، از هر طرف بایستى انگار تو را مستقیم نگاه مى کند. رفتم پشت ایوان ها. بعد کنار کتیبه ها. راست میگفت. همه جا تو را نگاه مى کرد، با چشم هاى جادویى. حالا که رسیده ام تهران خیال مى کنم هنوز دارد مرا نگاه مى کند....

  • ۱ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۹
  • وی بی

نزار قبانى راست مى گوید انگار که "هر چیزى را مى توان پنهان کرد. به جز رد پاى زنى که در درونمان قدم مى زند."

  • ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۰
  • وی بی

لحظات خصوصى ام در تهران دگرگون شده. غروب شهر غافلگیر کننده و دلگیر است. انگار کسى ناخودآگاه در یک چشم به هم زدن خاطرات آدم هاى خاصى را از ذهنت عبور مى دهد و ناگهان خورشید در بحبوحه ى خاکسترى آس مان با عطوفتى خونین غرق در کرانه ها مى شود. درست شبیه یادها و اسم ها. همین است که غروب ها را تحمل ندارم اینجا..حکایت سحرها متفاوت ست. خورشید با آرامشى مؤمنانه بالا مى آید. انگار نه انگار که بالاى سر تهران است. گاهى حس مى کنم این همه وقار و متانت زاییده تهجد آدم هاى نازنین شهر است.

{دیروز که س.ج از من دلگیر بود آرام و قرار نداشتم. عقل مى گفت تو منطق داشتى. تو سپر بلاى هیجان ها نیستى. عشق اما مى گفت دیدى دکتر دلش شکست؟ دیدى رفت پشت درخت بید حیاط و نمازش طولانى تر از همیشه بود. عشق بازى را مى برد. عقل کالاى نیمه روشنفکرهاى مدعى بود. تو عاشق بودى. و دلباختگى سرمایه زنده گى ات بود. ساز کوک تو داد و فریاد نبود. دلبستگى ات به بیداد بود و فغان. تو دشمنانت را هم دوست داشتى. تو سرهنگ نبودى. تو عاشق بودى. عاشق اوج گرفتن در یادگار امام. عاشق کم کردن ارتفاع در دست هاى جاروکش نیمه هاى شب کوچه دهم. عاشق جوى هاى کم جان وسیع که آب را بى تازیانه اما صحیح از خانه اى به خانه ى دیگر مى برد. تو عاشق مهندس ب. بودى وقتى در میان جلسات تاجران شهر تو را به سمت شهرى مى برد که شرابش طهور بود. تو عاشق مرتضى آوینى بودى آن قدر که هر بار تهمتى میخوردى بر مرتضى اشک مى ریختى به این باور که او هم از دست بدخویى چنان دشنامى خورده. تو عاشق جلسات ناتمام. روضه هاى ختم به اشک. اشک هاى محتوم به نگاه هاى دلبرانه. و پرچم هاى سرخ تمام عالم بودى. و این عقل بود که مى باخت. چون س.ج جاى درستى بود. طورى که نماز مغرب را پشت سرش تمام اشک مى ریختى و او خیال مى کرد که زهد یا ریاى ناشیانه است این. و چه شبیه است جنون ناشیانه به دعاى عاشقانه. }

سحرها دوست داشتنى ترین هاى روز من اند در این شهر. زنده مى دارند از هر بار مردنم. عاشق مى کنند از هر بار گسست ام. مى گیرد ام و باز مى گردانند. زنّار مى گیرد ام و خرقه مى دهد. آتش مى گیرد ام و آب مى دهد. هاى مى گیرد ام و هو مى دهد. هوا مى گیرد ام و فضا مى دهد. دل مى برد و دلبرى یاد مى دهد. سحرها تهران جدید من است.

من دارم از طهران قدیم به تهران جدید کوچ مى کنم.

  • ۳ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۱
  • وی بی

نسخه می پیچند آنها بر حسین بن علی

یادشان رفته است آنها زور بازوی علی!

  • ۰ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۸
  • وی بی

از مولای ابدی مان امیر المومنین علی علیه السلام است که: 

فِی صِفَةِ الْمُؤْمِنِ الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ أَوْسَعُ شَیْ‏ءٍ صَدْراً وَ أَذَلُّ شَیْ‏ءٍ نَفْساً یَکْرَهُ الرِّفْعَةَ وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ طَوِیلٌ غَمُّهُ بَعِیدٌ هَمُّهُ کَثِیرٌ صَمْتُهُ مَشْغُولٌ وَقْتُهُ شَکُورٌ صَبُورٌ مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ سَهْلُ الْخَلِیقَةِ لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ .

و آن حضرت در وصف مؤمن فرمود: شادى مؤمن در چهره‏اش، و اندوهش در دل اوست. از نظر تحمّل وسیع‏ترین موجود، و از نظر اخلاق متواضع‏ترین مخلوق است. برترى را خوش ندارد، و خودنمایى را دشمن دارد. اندوهش طولانى، و همّتش دور دست، و سکوتش بسیار، و وقتش مشغول، و سپاس و شکیبایى‏اش فوق العاده، و غرق در فکرت خویش، و نسبت به اظهار حاجت بخیل است، اخلاقش سهل و آرام، و بر خوردش هموار و نرم، و وجودش در امر دین از سنگ سخت‏تر، و نزد حق از برده ذلیل‏تر است.

  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۲
  • وی بی

خداوندا! تو خود شاهدی آن‌چه از ناحیه‌ی ما صورت گرفت،
نه رقابتی برای تصاحب قدرت،
و نه تلاشی برای فزونی ثروت بود؛
بلکه می‌خواهیم نشانه‌های دین تو را آشکار
و اصلاح را در سرزمین‌های تو برقرار سازیم
تا بندگان مظلوم تو ایمن گردند و حدود الهی برپا شود.

سعید جلیلی... بیانیه ی خداحافظی

  • ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۳
  • وی بی

زنده باد عشق هاى ناتمام. زنده باد فکر کردن به تو به وقت ترانه هاى گاه و بیگاه. زنده باد عذرخواهى در پارک پر ازدحام. زنده باد باران هاى بى وقت آخر سال... و بعد. بى خبر انتقام. دلتنگ بر سر مزار. اشک درختان کاج. صبح جمعه این بار بى شما. عشق هاى نرسیده بر زمین افتاده کال. تابستان بى تاب ستان. شکستن پمپ آب. پارک در میدان خواب. خواب در میدان پارک. تئاتر شهر این بار بى شما. عینک آفتابى دیگر نمى خواهید آقا؟ لبخند مدام. روسرى پیچیده در کلاف. باد در فصل مصاف. حرفت را بیا بگو صاف. دو رنگ ست لب هاى شما آیا؟ دو لب مى بُرَد شمشیر شما آقا؟ برنامه ى دیشب تصویر شما بود آیا؟ فردا به برنامه ى ما مى آیید آقا؟ کنسرت خواننده هاى آن ور اتاق. رادیوى فرهنگ بى صداى شما.. تازه هاى امروز بى تازیانه ها. عشق هاى بى عاشقانه ها. صبحانه بى بهانه ها. امروز عسل مى خورید یا مربا؟ اتاق طبقه هفتمید آقا؟ امشب تنها قدم مى زنید باز آیا؟ سوت مى زند داخل این گوشه چینها. سوز مى آید از خط پشت میز گوش ماهى ها. سبز است سبزه ها آیا؟ سبزه است آیا آقا؟ شما چپ دست و راست ذهنید آیا؟ دست راست و چپ تان را بلدید آقا؟  به یک رفیق مجرب نیاز ندارید براى تکیه گاه. ضربه هاى دوستى بر گیج گاه. گیج مى خورد رابطه ى ما گاه به گاه. گاه مى آید گاه دیگرى بعد از آه. 

  • وی بی

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام

عشق گنجى است که افزونى اش از انفاق است..

  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۹
  • وی بی

هیچ دل نمی شود بست به برگشتی که رفتن اش بی هیچ دلیلی بوده. 

  • وی بی