سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۰ ثبت شده است

دو روز گذشته خواب به چشم ام نیامده ست. آدم هایی هستند که دیدن شان اختیاری ست. اما زنده گی ات بعد از آن نه. گاهی حتی اجباری هم نیست.....


...


نماز مغرب پشت سر عزیزی بودم. در قنوت خواند که رب الحقنی به الشهداء و الصدیقین و الخمینی. و بعد بغض کرد. دلم شکست. امام هنوز در قلب های بس یاری ولایت دارد...



..

در راه که می آمدم. برای خودم آهسته قرآن می خواندم. راننده که شخص متوسطی بود به ظاهر، ساکت بود و آرام گوش می کرد. به آیه ای رسیدم که سخت گریست. کرایه نگرفت.

این شهر آدم های عجیبی دارد. من این شهر را بی نهایت دوست دارم.
  • وی بی
در نای خشک مرثیه خوان نا نمانده است

طفلی برای زینب کبری نمانده است

باید به جای سعدی و حافظ لهوف خواند

دیگر برای ما شب یلدا نمانده است

...


  • وی بی
به نمازهای سه نفره مان س.و.گند


..



  • وی بی
زنگ خطر یعنی بعد از عوارضی.. یعنی بعد از هزار تومنی بعد از گیشه ی شیشه ای.. که فکر کنی.. دیگه اینجا هم جای من نیست...


آژیر قرمز یعنی وقتی شب اولی که می رسی. تنها دغدغه ات این باشه که با گریه خواب ت نبره. می دونی؟


تهرانم. اگر خواستی برای م بنویس تا همدیگر را ببینیم.


بعد التحریر:



ممنون از همه ی دوستانی که برای ام نوشتند. لطفا به آدرس bigomaan@gmail.com ایمیل بزنید تا وقت جلسه رو بهتر تنظیم کنیم. به امید دی دار.




  • وی بی

آقای سایه. 


شما اگر آنقدر منصف هستید که نمودید طوری که کف و سوت جماعت نیم روشنفکر نیم تحصیل کرده ی اینجا امان نمی داد که شما صحبت کنید بس که رجز پوریای ولی می خواندید.


شما اگر واقعا "باور دارید به حرف خواجه حافظ شیرازی که حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست"


شما اگر ذره ای برای آن جماعت بی شمار از خودراضی دلتان می سوزد. 


یک نامه بنویسید. نامه نه. یک خط بنویسید. اعتراف کنید. که شما هم "کِش رفتید" مهم ترین غزل زنده گی تان را و همه را و بیشتر استاد موسیقی مسلم ما را سر کار گذاشتید. 


بنویسید که " نه سایه دارم و نه بر.. مرا فتادن و رواست.. وگر نه بر درخت تر .. کسی تبر نمی زند.." مال شما نیست. 


برای استاد مسلم موسیقی ما که هزار و چهارصد سال است که آثار موسیقی اش از تلویزیون پخش نشده بنویسید که "درین سرای بی کسی.. کسی به در نمی زند" که سیاوش برنامه ی گلهای ش کرد مال شما نبوده. 


و البته من برای شما می نویسم که چرا هنوز نیما اسطوره هست.. 



  • وی بی
یه روزهایی بود که سخت همدیگر رو تحمل می کردیم. یعنی اگه گاهی هم دیروقت همدیگر رو می دیدیم بحثی نمی کردیم.. و این درست نقطه ی مقابل سال های دور بود که بیشترین لذت مان مصاحبت همدیگر بود. یادم هست یک آخرهفته محمد خانه ی فامیل بود و ما تمام مدت را دلگیر بودیم.. یک چیزی مان کم بود.. -حالا تو ببین از فراز این همه سال دوری چه تلخی ها که بر من نرفته-... اما آن سال آخر.. چند ماه آخر.. آن روزهای لعنتی آخر.. روزهای عجیبی بود. کم با هم حرف می زدیم... حمید و محمد طوری با هم اختلاف داشتند که امکان نداشت صحبتی بکنند مگر به منازعه. و من نمی دانستم- و نمی خواستم بدانم- که از چه بود آن ابر کلفت تیرگی بین شان. و البته.. کلام سلاح قدرتمندی بود آن روزها دست ما.. گاهی که بحث می کردیم مهربان مادرم می شنید مباحثه مان را. پیش می آمد که می گفت: "آدم با دشمن اش هم این طور تند نمی گوید... شما که اینقدر دوست هستید چرا؟" و البته ما نفهمیدیم این را.. و روزها می گذشت.. به سرعت.. و هیچ کدام نمی دانستیم که با چه شیب تندی به روزهای تنها شدن و دورشدن نزدیک می شویم.. یادم هست بار آخر محمد به من و حمید گفت "جایی می روم که دست هیچ کدام تان به من نرسد.." و چه عجیب راست می گفت.. تو ببین این روزها را... مع الوصف ما هرچه می کشیم از خومان است..

و البته اختلاف مان ریشه دار بود. گاهی فکر می کنم که هیچ راهی وجود نداشت که در آن سن به یک تفاهمی برسیم دیگر. به جایی رسیده بودیم که واقعا حرف زدن مشکلی حل نمی کرد. اصول مان انگار کمی تفاوت کرده بود. یا لااقل اسلوب خاصی داشتیم که به همدیگر حتی شبیه هم نبودیم. و همین همه را.. و بیشتر از همه خودمان را.. آزار می داد..

آن روزها من به خیال خودم طرفدار عامه بودم. از هر ادا و اطوری بدم می آمد. چه به اسم بسیج چه به اسم انجمن. چه مشارکت. از هر صورتی که رنگ طرفداری داشت دلزده بودم. به آزادی بیان. به تحمل مخالف. به دوم خرداد حتی.. دلبستگی داشتم. برای م فرقی نمی کرد که اطرافیان ام از کدام دسته باشند .. از کدام فرقه. اگر اهل دانش بودند یا معرفت یا شب نشینی و پیاده روی در خیابان های تهران.. کافی بود. و البته مثلا این در مرام محمد نبود. وقت کمتر به بطالت می گذراند. من اینطوری نبودم.. گاهی بچه های حزب اللهی دانشکده شکوه ای می کردند.. که تو کدام طرفی آخر؟... و من لبخندی می زدم.. نمی دانستند چه قدر از حزب و گروه و دسته بدم می آید. .. خیال می کردم که اینها همه بازی ست. برای همنوع گیری. برای همذات پروری. برای هر چه اصطلاح روانشناسی تهوع آور.. به اصطلاح روشنفکر بودم در دین. گاهی به بی خیالی هم می نمود. مهربان پدرم خیرخواهانه -و البته به تنبه هوشمندانه ای مشابه- می گفت که: "آدم بی نماز... خیانت به خدا می کند. به تو هم روزی -قطعا- خیانت می کند.".. من حواسم بود که پدر بی روح حرفی را نمی زند. این طور مستقیم. اما معنی این را هم نفهمیدم. مگر تا سال ها بعد. .....


باری تو به هر حال ببین طنز روزگار با ما چه کرد. که وقتی به این روزها نگاه می کنم خنده می گیردم. بی آنکه با حمید یا محمد صحبتی طولانی کرده باشم.. گاهی که با هم حرف می زنیم در شگفت می مانم که چه طور ما باز به یک خط رسیده ایم. یک جا ایستاده ایم. یک طور نگاه می کنیم. حرف هایمان. عقایدمان. طنزمان. حتی دوستانمان شبیه هم اند.

..

و البته.. جانا چه گویم.. شرح فراقت...

  • وی بی

این را دوست یهودی آمریکایی ام برای ام فرستاده.

http://www.eatliver.com/img/2011/8015.jpg

  • وی بی
حذف شد.
  • ۱۵ آذر ۹۰ ، ۰۱:۳۴
  • وی بی
زیارت ناحیه.. زیارت ناحیه....
  • وی بی
حالا همه می دانند که داریم از ته دل به خودمان می خندیم. شوربختانه و تنها. 

 

شبیه آن سربازی که در شعر ولادیمیر ماکویوفسکی آن قدر از دشمن به دشتستان فرار می کند که می شود دشمن خودش. و در آرزوی کوهستان می میرد.

 

..

.

آدم ها را باید جدی گرفت. و این دردناک ترین قسمت زنده گی ست.


  • وی بی