سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد

۱۵ مطلب با موضوع «موندن من یه گریزه تو هجوم نا امیدی» ثبت شده است

هواى روى تو دارم ولى نمى گذارندم

مگر به کوى تو این ابرها ببارندم

  • ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۵
  • وی بی

شش سال تمام رو به دیوار مى خوابیدم. رو به ترک هایى که تمام انحنا و گوشه هایش را حفظ بودم. در رؤیاى شب ها، هیچ سوارى از هیچ شهرى بر هیچ رکابى هیچ نمى آمد. خواب هایم بوى آجر و آهک مى داد. صبح ها را اگر با دو لیوان آب گرم شروع نمى کردم تا ظهر طعم دیوار داشت هر چه مى خوردم. دیوار تراژدى مطلق روزها بود. آدم ها را اگر مى دیدم از پس پنجره اى بود که به سختى برایشان باز مى گذاشتم. مارک که معلم شیمى بود مى گفت سنتز ات سخت است، شبیه مولکول هاى آب گریز که تنها انگیزه شان از شنا کردن، دورى از آب است... دیوار بود تمام آن سالها. براى خودم زندانى ساخته بودم که هر موجود دو دست و دو پایى یک عروسک بى تاثیر بود که غروب ها در تنهایى محض اتاق هضم مى شد. ملودى هاى دم غروب در اتاق گیر مى کرد. شکاف هاى دیوار با ضربات اکتاوهاى ریز و درشت ترک میخوردند. دیوار، هم خراب مى کرد هم مى ساخت. هم خود ترک مى خورد و هم ترک مى ساخت. شبیه آن مصرع شهریار در هذیان دل. هر ترک اى در عمق شکستى دیگر اتفاق مى افتاد. که تنگى دست جهان بود آن شکست. با یک سو و انحناى جدید. مثل کوارتت هاى بتهوون هر انحنایی در پیچ و تابى دیگر گره مى خورد و هر فواره ى گسستى انگار معناى خاصى داشت... تا اینکه یک صبح نم زده ى بهارى. دیوار و خاطره ها را ترک کردم. شبیه مردى که تمام هویتش را یک جا و در یک دست، به نگارى یا نگاره اى مى دهد. اى واى. که هنوز از آن وداع نوشتن هم مثل زمهریر سرد و مثل قرابه ى زهر تلخ است.. 

.

.

.

سال ها بعد که به مجلس پیرمرد درآمده بودم، در سجده ى نماز عصر شب آخر اعتکافى، کودتایی دوباره شد. داشتم آتش مى گرفتم. به نزدیک ترین آدمى که آن روزها مى شناختم زنگ زدم. طفلک هاج و واج بود. که این لابد به سرش زده. اما من حسى داشتم که هم جدید بود هم قدیمى. جدید بود چون از جنس پیرمرد بود. از جنس ذکرهاى یک نفس و گریه هاى ممتد بود. اما سخت قدیمى بود. عطر خاک داشت. شکست من شکل ترک هاى دیوار بود. و هر روز انحنایى تازه داشت. و انگار کسى از اعماق دیوار بود که مى گفت "ما گرفتیم آنچه را انداختى.."

  • ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۸
  • وی بی

قرارى کرده ام با مى فروشان

که روز غم به جز ساغر نگیرم

.

.

  • ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۸
  • وی بی

آدم بزرگی بود.. کمتر کسی را به تنهایی او دیده بودم..

  • ۱۲ بهمن ۹۴ ، ۰۶:۲۶
  • وی بی

"بازگرداندن ضمیرهای عاشقانه را به ارغوان دوست داشتم. عشق به ارغوان عشق بود. همه‌ی آن چیزی بود که توی ترانه بود. دلتنگی ای بود که غروب‌هایی که نبودم، بعد از چند ساعت دوری توی دلم آشوب می‌کرد. وقتی تو نیستی قلبمو/ واسه کی تکرار بکنم/ گل‌های خواب آلوده را/ واسه که بیدار بکنم/ دست کبوترای عشق / واسه کی دونه بپاشه/ مگه دل من می تونه/ بدون تو زنده باشه/ پرسش آن روزها این بود. این سال‌ها را چگونه بدون ارغوان زندگی کردم و زندگی را تاب آوردم؟ علیرضا هفت نظریه در باب دین را می‌خواند. از دنیال پالس."

  • ۲۴ دی ۹۴ ، ۰۴:۳۹
  • وی بی

گرگی را دیدم که از شکار امروزش راضی بود
و زنی که دامنی گلدار می پوشید و از
مرد های کوچکتر از خودش چشم بر نمی داشت.
و ساعتی که تراشه های دقیق زندگی را ثبت نمی کرد
و گوشی ام که همراه من نبود دیگر...

من حواس پرت شده ام. خودم را جا می گذارم
یک جا و بعد که می آیم پیدا کنم که کجا بوده ام
یادم میرود که کجا هستم.

دلم برای تو میسوزد که مهمان آدم بی عرضه ای مثل من
شده ای و باید ناراحتی های من را ببینی و غصه بخوری.

گاهی چنان جسور و حریصم به زندگی نکردن که
هیچ دستی نمی تواند به زندگی ام بر گرداند.
من به درد این دنیا نمیخورم.
من را ساخته اند که در برزخ ، دردهای تو را بشمارم
و زخمی که روز به روز کاری تر می شود.
صبح ها سر کار می رود و عصر ها خسته اما گشاده تر
باز می گردد. ساعت کاری زخم ها را خدا فقط می داند.
زخم هایی که محض رضای خدا به مرخصی هم نمی روند
برای کسب یک لقمه درد حلال...

  • ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۰۴:۰۷
  • وی بی

ز جهانی بگذشتم به تو دل بستم 

بشکستی دلم و عهد تو نشکستم 

..

---
بعد التحریر: جایی در ترانه‌های قدیمی کسی  را جا گذاشته‌ام. 

  • ۱۳ مهر ۹۳ ، ۱۰:۲۲
  • وی بی

برای تمام تنهایی‌هایم.

.

.

  • ۱۹ تیر ۹۳ ، ۱۲:۲۶
  • وی بی

دست نهاد بر سرم

دید مرا که بی تو ام 

گفت مرا که وای تو ..

  • ۲۳ خرداد ۹۳ ، ۰۶:۴۶
  • وی بی

  • ۳ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۳۵
  • وی بی