سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

۱۶ مطلب با موضوع «من سرهنگ نیستم، دلتنگم» ثبت شده است

گم شدن را همیشه دوست داشتم. چون هیچ وقت احساس سرگشتگی نمی‌کردم. این اولین باری است گمانم که هر دو حس را با هم دارم. مثل غالب روزها قبل از آنکه سپیده بزند می‌خوابم. ساعت ١١ صبح پدر زنگ می‌زند. ملامت می‌کند که چرا باز سر ِ کار نرفته‌ام. خواب در اتاق سفید چسبیده به درختان قدیمی در منتهای شرقی فلان کوچه‌ی این شهر هم دیگر آرامم نمی‌کند. قرار است ترم آینده در دانشگاه تهران برای دانشجویان دکترا انتقال حرارت پیشرفته بگویم. از مدرک. دانشگاه. دانشجو. سردر. نگهبانی. حراست. مقاله. ارائه. پایان نامه. این روزها. گریزانم. تهران سایه‌بان ندارد. آدم‌ها -طفلکی‌ها- زیر مدرک‌هایشان پناه گرفته‌اند. در شهر ساحلی که بودم بهترین تفریحم گم شدن‌های نیمه شب در انبوه درختان نزدیکی خانه بود. پله‌های فورشو تریل را به سختی پیدا می‌کردم. از انعکاس خفیف نور بر لبه‌ی تیز پله‌ها مدد می‌گرفتم. راهم به اقیانوس می‌رسید. گم شدن‌ها همیشه به اقیانوس می‌رسید و این سرگشتگی نداشت. سرگیجه نداشت. اما حالا همان انعکاس خفیف لبه‌ی پرتگاه‌ها را هم ندارم. شهر دود است. و چراغ. و هذیان. آدمیان در این شهر به طرز باورنکردنی‌ای عادی‌اند و قابل پیش‌بینی. زیر حصار‌های نازک پناه گرفته‌اند. غرورشان هم خفیف است. و کم دامنه. با اندک بادی فرو می‌ریزد. من اما هنوز دلخوش به سکوت و مرور حرف‌های پیرمردم.. وقتی در طوفان‌های سهمگین ِ جانفرسا تسبیح‌اش را از جیب عبایش با دقت بیرون می‌آورد و ذکر سبحان الله می‌گفت. و دانه‌های تسبیح یکی پس از دیگری مثل اقیانوسی وسیع از قله‌ی بلندترین کوه دوران سرازیر می‌شد.... به اذان ظهر نزدیک است. به اتاقم در دانشکده می‌روم. طبقه‌دوم یکی از قدیمی‌ترین ساختمان‌های دانشگاه. جالب‌است که در تمام سال‌های دانشجویی در دانشگاه شریف یک بار هم پایم به اینجا باز نشده بود. هفته‌ی عجیبی است. تقارن‌ها. تناقض‌ها. آشنایی از سال‌های دور دانشجویی را در راهروها می‌بینم. شکسته و خسته است. لابد او هم من را اینچنین می‌بیند. اتفاقی نیست بعد پانزده شانزده سال که این آدم با آن سابقه دوستی‌تان ظاهر می‌شود. درست رو به روی اتاقم. پوسته دیوارها کنده شده. روی میز خاک قطوری نشسته است. کاکتوس استاد قبلی هنوز روی چیلرهاست. هنوز شوکه‌ام از در و دیوار و آدم‌ها و خاطرات و تصویرها. در ذهنم آن شعر شهریار مدام دور می‌خورد: با همه نسیان تو گویی کز پی ِ آزار ِ من/ خاطرم با خاطرات ِ خود تبانی می‌کند... به خانه بر‌می‌گردم. در راه با مهربان مادرم صحبت می‌کنم. کمی از نوشته‌های قدیمی اینجا را می‌خوانم. طاقت برگشت به گذشته را ندارم هنوز. راننده زیاد ترمز می‌زند. می‌خواهد "لنتش جا بیفتد". به محض اینکه به خانه می‌رسم سرگیجه‌ی عجیبی مرا می‌گیرد. که ادامه‌ی سرفه‌ها و سردردهاست. سرگیجه‌ای که خوابی برق‌آسا به دنبال دارد. در خواب سیدحسن را می‌بینم که در اتاقی در طبقه‌ی بالا از یک پنجره‌ی شیشه‌ای مرا می‌نگرد. با دقت. من اما سرگرم وسوسه‌ام. مرد جوانی کنارم می‌نشیند. به من می‌گوید که می‌داند در ذهنم چه می‌گذرد. من سعی می‌کنم خودم را مخفی کنم. اما در خواب هیچ وقت نمی‌شود پنهان شد. او من را رمزگشایی می‌کند. سید از آن بالا لبخندی می‌زند. من اما بیدار می‌شوم.. همین چند دقیقه خواب به سالی برایم گذشته است. اما آرامشی عجیب برایم به ارمغان دارد. بعد از دیدار پیرمرد مدام و حالا گاه و بیگاه خواب امام یا سیّدیْن را می‌بینم... خیلی عجیب است. برای خودم. هیچ‌گاه تا این اندازه نزدیک حس‌شان نکرده بودم.. شب با سین قرار ملاقات می‌گذارم. دیر می‌رسد. حالش ناخوش است. نگران من است. من اما بیشترین نگرانی‌ام نگرانی‌ آنهاست. ب.ن زنگ می‌زند. پیغام دکتر را می‌رساند. دکتر شکایت کرده. که فلانی نمی‌آید. وقت نمی‌گذارد... دکتر را بی‌نهایت دوست دارم. اما این روزها هیچ چیز بیشتر از آن طیف همیشه بازنده‌ی همیشه پر مدعای حلقه شده دور میز روسا و مسئولین آزارم نمی‌دهد. شب با دکتر افروغ بعد برنامه قرار می‌گذارم. وقتی سر برنامه از خاطراتش برایش گفتم باورش نمی‌شد که همه‌اش را خوانده باشم. از من پرسید دعای آخر آن شبی که این ماجرا را نقل کردم چه بود؟ یادت هست؟ برایش دعا را خواندم. خیلی تعجب کرد. مشغول گریم بود. درباره‌ی یأس حرف زدیم آنشب. خیلی مختصر. اضطراب برنامه را داشت. اما دلش نمی‌خواست آن را عیان کند. قرار گذاشتیم دوباره صحبت کنیم. شاید در لَفور. دهی که دکتر همه زنده‌گی‌اش را رها کرده و به آنجا پناه بُرده. به نیمه شب نزدیک شده‌ایم. خسته‌ام اما تصویر چراغ‌های تاریک خانه رغبتی به بازگشت در من ایجاد نمی‌کند. از همان در ِ پارکینگ ماشین را بر می‌دارم و بی‌اختیار به سمت لواسان می‌روم. نمی‌دانم چرا. هفته‌ی گذشته برادر حمید قبرستانی کوهستانی را آنجا نشانم داد. و من البته نرفتم. این بار اما نیمه شب به آنجا می‌روم. نرسیده به جاده‌ی گلندوک، پُلیس ماشین را متوقف می‌کند. تُندی می‌کنم و اوضاع می‌رود که کمی پیچیده شود. اما سروان جوان بزرگی می‌کند - انگار که حالم را فهمیده باشد- و فقط با یک "مراقب جاده‌های یخ‌زده کوهستان باش" مرا بدرقه می‌کند. چرا این روزها احساس می‌کنم که نامهربان شده‌ام؟ چرا همه‌ می‌گویند بدخو شده‌ام. نمی‌دانم. اعوذ بالله من شر نفسی.. به قبرستان رسیده ام. مادربزرگ را به اسم و فامیل دعا می‌کنم. یعنی صدایم را می‌شنود کسی؟ و نفسی مومنه بالله. دو ساعتی به فجر مانده. به سمت خانه بر می‌گردم. از قهوه‌ی مشترک با سین دیگر چیزی نخورده‌ام. در پیچ و تاب راه هنوز مرد جوانی آش دوغ پخت می‌کند. با او اندکی صحبت می‌کنم و کاسه‌ای با خودم به خانه می‌برم. تاریکی کوه و شب و دره در هم آمیخته‌است. مثل من. شب ع.ک از شهر ساحلی حالم را می‌پرسد. به او می‌گویم در میانه‌ی تاریکی‌ها هستم. می‌پرسد چه می‌بینی. می‌گویم یک جهان یک بعدی از کوه و جاده و دشت و دره که در یک صفحه‌ی تاریک بی‌هیچ مرزی نقاشی شده اند. در میانه‌‌ی تاریکی می‌ایستم. پنجره را پایین می‌دهم. نسیم بسیار خنکی با عطر عجیبی به داخل می‌آید. کم‌کم تپه‌ی تلو خودش را نمایان می‌کند. دو شب ِ تمام در سربازی اینجا پاس ِ شب داده‌ام. احساس می‌کنم شب ِ اینجا من را می‌شناسد. شب تاریکی من را می‌شناسد و من تاریکی او را. و نفسی مطمئنه بالله. 

  • وی بی

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم. 

به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم. 

  • ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۶
  • وی بی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۷
  • وی بی

خداوندا! تو خود شاهدی آن‌چه از ناحیه‌ی ما صورت گرفت،
نه رقابتی برای تصاحب قدرت،
و نه تلاشی برای فزونی ثروت بود؛
بلکه می‌خواهیم نشانه‌های دین تو را آشکار
و اصلاح را در سرزمین‌های تو برقرار سازیم
تا بندگان مظلوم تو ایمن گردند و حدود الهی برپا شود.

سعید جلیلی... بیانیه ی خداحافظی

  • ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۳
  • وی بی

زنده باد عشق هاى ناتمام. زنده باد فکر کردن به تو به وقت ترانه هاى گاه و بیگاه. زنده باد عذرخواهى در پارک پر ازدحام. زنده باد باران هاى بى وقت آخر سال... و بعد. بى خبر انتقام. دلتنگ بر سر مزار. اشک درختان کاج. صبح جمعه این بار بى شما. عشق هاى نرسیده بر زمین افتاده کال. تابستان بى تاب ستان. شکستن پمپ آب. پارک در میدان خواب. خواب در میدان پارک. تئاتر شهر این بار بى شما. عینک آفتابى دیگر نمى خواهید آقا؟ لبخند مدام. روسرى پیچیده در کلاف. باد در فصل مصاف. حرفت را بیا بگو صاف. دو رنگ ست لب هاى شما آیا؟ دو لب مى بُرَد شمشیر شما آقا؟ برنامه ى دیشب تصویر شما بود آیا؟ فردا به برنامه ى ما مى آیید آقا؟ کنسرت خواننده هاى آن ور اتاق. رادیوى فرهنگ بى صداى شما.. تازه هاى امروز بى تازیانه ها. عشق هاى بى عاشقانه ها. صبحانه بى بهانه ها. امروز عسل مى خورید یا مربا؟ اتاق طبقه هفتمید آقا؟ امشب تنها قدم مى زنید باز آیا؟ سوت مى زند داخل این گوشه چینها. سوز مى آید از خط پشت میز گوش ماهى ها. سبز است سبزه ها آیا؟ سبزه است آیا آقا؟ شما چپ دست و راست ذهنید آیا؟ دست راست و چپ تان را بلدید آقا؟  به یک رفیق مجرب نیاز ندارید براى تکیه گاه. ضربه هاى دوستى بر گیج گاه. گیج مى خورد رابطه ى ما گاه به گاه. گاه مى آید گاه دیگرى بعد از آه. 

  • وی بی

هیچ دل نمی شود بست به برگشتی که رفتن اش بی هیچ دلیلی بوده. 

  • وی بی

درختى که به فصل سرما هم مقاوم بود
و شاخه هاش از کران تا کران سترگ و تناور بود
به فصل حادثه اما
از ساقه خشکید
.
.

پ.ن: دیشب مدام هاشمى را در خواب میدیدم که زیر لب پیوسته شعرى مى خواند.. و از من مى خواست که آن را جایى بنویسم.. چند بارى شعر را روى تکه کاغذى نوشتم انگار.. اما صبح خبرى از آنها نبود..

.

.

لعنت به خواب ها که کم دامنه و پر هذیان اند.. درست مثل زنده گى

  • وی بی

"سوء تقاهم" ِ کامو حکایت جوانى است که مادر و خواهرش را - که صاحب مسافرخانه اى در محله اى فقیرنشین هستند- ترک مى کند و تنها راه سفر مى بندد به امید دنیاى روشنى، بى آنکه حتى تصور خوبى از روشنایى داشته باشد. سال ها بعد که اندوخته اى کسب مى کند با اشتیاق راه خانه اش را پیش مى گیرد و به همان محله فقیر نشین در غالب مسافر ناشناسى بر مى گردد تا خانواده اش را غافلگیر کند. خبر به مادر و دختر مى رسد که مرد ثروتمندى بى خبر به مسافرخانه شان آمده. ترتیبى مى دهند که پسر را بکشند و پول هاى او را به تاراج ببرند. توصیف صحنه هاى روز بعد که مادر با جسد بى جان تنها پسرش رو به رو مى شود از تلخ ترین تراژدى هاى است که تا به حال خوانده ام. خواهر خودش را مى کشد و مادر در اتاق خود را به دار مى آویزد.. و مسافرخانه محل دفن نه فقط آرزوها که خاطره هایى مى شود که سال ها تنها همدم جوان بوده اند...

بارى این روزها که با پرسشى مبتذل از جنس "ماندن یا رفتن" و سوء تفاهمى از جنس "نخبگى"، "منتقد"، "فعال فرهنگى" و غیره مواجه مى شوم این داستان بارها در ذهنم دور مى خورد. از یک طرف وابسته گى ام به وطن از جنس غریزه است و نه از جنس ابتذال و استنطاق نهفته در پرسش "ماندن یا رفتن". شبیه احساس مورچه اى که بى اختیار راه لانه اش را پیش مى گیرد. در جست و جوى ذات ِ آن گوهر نشاندارى که سال ها محرکه و تمام ذوق و شوق او بوده. آن طرف تر اما... احساس خفه گى مى کنم بى آنکه از مسافر بودنم ذره اى کاسته شود.

  • ۱۶ دی ۹۴ ، ۰۷:۱۵
  • وی بی

بن بست ها تنها براى کسانی رخ می دهد که حاضر نیستند به یکباره همه چیز را رها کنند .. همه چیز را ..

  • وی بی

سکانسی است تأثیرگذار در "زنده‌ها و مرده‌ها"؛ آنجا که سینتسوف -قهرمان داستان- که سرباز صفر ساده‌ای است که برای اولین بار به جنگ رو در رو رفته‌است، برای نجات سرباز خودی که دیوانه‌وار جلوی چشم آشنا و بیگانه می‌رود جلوی دشمن و اسلحه‌اش را در هوا می‌چرخاند و رجز می‌خواند و شادمانی می‌کند به کمک او می‌شتابد تا بلکه او را از خطر احتمالی گلوله دشمن حفظ کند تا او را نکشند. سینتسوف از گردان خودی جدا می‌شود و به سمت سرباز می‌دود و سعی می‌کند اسلحه‌اش را از او بگیرد. در میان این گلاویز شدن، سینتسوف دستش به اشتباه به روی ماشه می‌رود و تیری به گلوی سرباز می‌زند و او را می‌کشد. به این ترتیب سینتسوف که برای کمک به "وطنش" خود را با دست خالی به صحنه‌ی نبرد رسانده‌ست، اولین گلوله‌ای که شلیک می‌کند به یک سرباز خودی است که می‌خواسته او را از دست دشمن نجات دهد ... 

.

.

حالا حکایت ماست....!

  • وی بی