سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

"عباس میرزا با مهارت تمام سلاحهای مختلف را به کار می برد. من بارها به چشم خود دیده ام که ولیعهد ایران در حالی که به تاخت اسب می راند، از فاصله ی شصت پا به نشانه رفته و زوبین را بر پشت آهو می زند. هنگام نشانه زنی با تیر و کمان هرگز تیرش به خطا نمی رود. به هنگام گردش های عادی نیز غالباً به تیراندازی می پردازد. 
عباس میرزا سحرگاهان از خواب بر میخیزد. او از مومنان قشری و متعصب نیست، ولی هرگز در ادای نمازهای روزانه کوتاهی نمیکند. لب به می نمیزند اما افسران زیردستش را که شراب خورده باشند مجازات نمیکند تنها به آنان با نظر تحقیر مینگرد... لباس عباس میرزا تفاوتی با لباس ساده ترین نگهبان وی نیز ندارد اما در نخستین برخورد از خلق و خوی نجیبانه و سیمای باوقارش میتوان به بزرگ منشی وی پی برد. مردم آذربایجان او را از جان و دل گرامی میدارند. فداکاری و فرمانبرداری افسران و سربازان زیردست عباس میرزا به حدی است که اگر شاه اعتماد کامل و دولتخواهی وی را نمیداشت از این حیث دچار اضطراب خاطر میشد.
قشه ی نبرد جدید بسیار عاقلانه طرح شده بود؛ عباس میرزا در نظر داشت با قوای خردکننده ای به مقابله با روسها بشتابد. چه گذشته از نیروهای منظم خود، از فتحعلی شاه قول گرفت بود که شصت هزار تن چریک از بهترین جنگاوران را در اختیار وی بگذارند. او در نظر داشت توپخانه ی خود را به هفتاد آتشبار افزایش دهد و بر تعداد زنبورکهای خود نیز که در دشت سلاح بی فایده ولی در کوهستانهای قراداغ با نبودن راه های مواصلاتی وسیله ی جنگی پرارزشی است، بیفزاید.
با این حال عباس میرزا نخستین کسی بود که به دقت مواد عهدنامه ی صلح را به کار بست. حتی افسران روسی نیز از خودگذشتگی ولیعهد ایران را در این مورد تأیید کرده و رفتار نجیبانه ی وی را به هنگام انجام مذاکرات و پس از آن ستوده اند. حتی افسران روسی نیز از خودگذشتگی ولیعهد ایران را تأیید کرده و رفتار نجیبانه او را به هنگام انجام مذاکرات و پس از آن ستوده اند. اگر بخواهم حس تحسینی را که این شاهزاده ایرانی در دل من برانگیخته است تمام و کمال بیان دارم از مطلب بسیار دور خواهم افتاد."



سفرنامه‌ی دروویل- گاسپار دروویل

  • ۲۲ فروردين ۹۴ ، ۰۵:۵۹
  • وی بی

به قول آن ضرب المثل هراتی، دنیا را اگر آب ببرد، مرغابی تا بند ِ پایش ست .. نمی دانی که ..

  • ۱۸ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۳۳
  • وی بی

  • ۰۸ فروردين ۹۴ ، ۰۶:۱۷
  • وی بی

من وقتی مردم
چشم های تو دیگر زیبا نبود
و آسمان هیچ وقت مثل سابق
آبی نشد.
من وقتی مردم
دیگر شعرهایم کهنه نبودند
و قصه ام پایان نداشت.

...

خسته ام ..

آدم در ابتدای راه نباید اینقدر خسته باشد
ولی من هستم. مثل بقیه ی نباید هایی که همیشه بودم.. 

  • ۶ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۴ ، ۱۸:۱۰
  • وی بی

این بار تنها آمده‌ام کوه. اما این اولین‌باری است که کوه به من نمی‌آید. سکوت این شهر با ازدحامش هیچ تناسبی ندارد. سکوتش شبیه آرامش پیرمردی است که عمری در زهد و تهجد گذرانده و ازدحامش شبیه جوان مستی است که مدام عربده‌ می‌کشد و در خودش پیچ‌‍ می‌خورد و گم می‌شود. تهران عارفانه سکوت می‌کند و ناشیانه ازدحام. ساختمان‌های این شهر حالا کم کم به استقبال بهار می‌روند. بهار گم شده است در گرد و خاکی بی‌هویت. در من ستاره نیست. این روزها بیش از هر موقعی تنهایم. می‌گویند که اینطور ننویس. امیدبخش بنویس. طوری بنویس که آنها که در کثافت این شهر غوطه می‌خورند بوی تعفن بی‌دارشان نکند. ننویس که تنها خوشی‌های این شهر دقیقاً همانجا پنهان شده‌اند که کسی سراغشان نمی‌رود. آدم‌مذهبی‌ های شهر انگار خواب‌ترند. گلابدان اعتقاد کجاست؟ هوا بوی مرده می‌دهد... استیت را نمی‌شود اصلاح کرد. این را چندبار باید بنویسم. چندبار باید همین خیابان ولی‌عصر (روحی له الفداء) را راه رفت و اشک ریخت بر مظلومیت انقلاب اسلامی. نمی‌شود که با طاغوت سر یک سفره نشست و آرزوی شهادت کرد. در بلیط‌های بخت‌آزمایی شیطان به قصد قربت شرکت کرد. نمی‌شود که از تعفن مادی‌گرایی شهر ننوشت و این غبار سنگین فضا را انکار کرد. من خوش‌حال نیستم. حالا بیش از هر زمان دیگری هم تنها هستم. اتویوس زیر پل را رد می‌کنم. با تاکسی خانه می‌روم. راننده مثل بیشتر آدم‌های شهر از زنده‌گی اش متنفر است. به اعتقاداتش شک دارد. به او جمله‌ای می‌گویم که تا نزدیک پل عابر پیاده طول می‌کشد که یخ‌اش باز شود. در شهر کمتر کسی را می‌بینم که حوصله‌اش را داشته‌ باشم. حالا که عید است و تا شب این قوم، پیام‌های تبریک می‌فرستند.. خزنده. تکراری. بی محتوا. اما من حوصله‌ی دی‌دار کسی را ندارم. حاج آقا عصر برنامه دارد. دلم برای حاج آقا تنگ شده‌است. می‌خواهم دو دقیقه او را در کناری پیدا کنم و گریه‌ کنم. در من مسافر از سفر مانده‌ای است که به شهری میان‌راهی محبوس شده ست. ابتذال درختان کنار جاده. ابتذال هفت سین. به مقصد رسیده‌ها را مشعوف می‌کند. مسافری که در من است اما از میان میله‌های قفسی که برای خودش ساخته‌ست به دنبال دستی است که به کمک در راه مانده‌ها می‌آید. دنبال پاسخ ندایی است که هیی لنا من امرنا رشدا. 

نوشتن اش برایت خوشایند نیست. گفتنش هم سخت. اما غمگینم. و این بی‌شباهت نیست. بسیار. به گل‌های پژمرده‌ی روی پیراهن تو..

  • ۰۱ فروردين ۹۴ ، ۰۴:۱۶
  • وی بی

دیدی دلا .. دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم

با من چه کرد دیده‌ی معشوقه باز ِ من .... 

  • ۰۱ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۳۳
  • وی بی