سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

به خانه بر می گردیم

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۵۱ ب.ظ

چند سناریو از این روزها و یک نکته:

(۱) توی بانک رو به روی گیشه ایستاده ام. مردی با عجله می دود. دستش را از زیر قوس شیشه‌ای می برد تو. متصدی گیشه می گوید "نوبت شما نیست آقا!".. مرد اعتراض می کند که "عجله دارم".. متصدی می گوید "فرقی نمی کند، نوبت بگیرید.." .. مرد روی میز می کوبد .. داد میزند که "اینها که اینجا نشسته اند بیکارند.. مثل من بدبختی ندارند..".. جماعتی با بُهت نگاهش می کنند.. مرد شروع می کند به "نظام" فحش دادن.. متصدی اعصابش به هم می ریزد.. همکارانش هم همینطور.. به او می گویند برو با رئیس بانک صحبت کن.. دو سه نفری هم از فرصت استفاده می کنند به گیشه‌های دیگر می روند خارج از نوبت.. مرد به اتاق رئیس می رود.. بدون مقدمه داد می زند که "این خپل رئیس است؟".. رئیس شوکه می شود..

(۲) شب با "اسنپ" به سمت خانه می روم. راننده از منتها الیه سمت چپ به سمت خروجی یورش می برد. طوری که حالا دقیقا عمود بر خروجی ایستاده ایم. به او تذکر می دهم که این کار ضایع کردن حق الناس است. عصبانی می شود. ظاهراً "آدم‌مذهبی" هم هست. می گوید در این شهر "اگر حقت را نگیری حقت را می خورند". به او می گویم شاید این طور باشد اما الآن نه تنها این حق شما نیست بلکه شما دارید حق بقیه را می خورید. این علاوه بر منع قانونی منع شرعی هم دارد. برآشفته می شود. بد و بیراه می گوید. لغو می دهد. من را پیاده می کند. در خروجی بزرگراه..

(۳) با یک مقام نه چندان مهم استانی قرار ملاقات دارم. ساعت پرواز از تهران را طوری زود می گیرم که حداقل دو ساعت زودتر در شهر باشم. که به قرار ساعت ۱۱ برسم. نزدیک ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه منتظر می مانم. پشتِ در. بعد از عبور از راهروهای تو در تو و صفِ منشی‌ها و مسئول دفترها و کارشناس ها. باورم نمی شود که کسی اینطور بیخیال باشد. نهایتاً ساعت ۱ به مسئول دفتر - که بالاترین مقام اجرایی هر سازمانی در ایران در وقت استراحت مدیریت است!- تذکری می دهم. می گویند آقای مدیر مشغول صرف ناهار هستند. اذان می دهند. برای نماز می روم. نماز را بدون تعقیبات و مختصر می خوانم. به دفتر برمی گردم. خانم مدیر مسئول می گوید که وقت ملاقاتم گذشته. و ایشان وقت دادند و شما نبودید. و مختصری برایم صحبت می کند که شئون دیدار با یک "مقام" چیست.. بی‌آنکه اصراری بکنم بر می گردم فرودگاه و بلیط برگشت می گیرم. در گیت خروجی از طرف مدیر تماس می گیرند و می گویند آقای مدیر "لطف کرده اند و وقت دیگری به شما داده اند". می گویم "الحمدلله." قطع می کنم. اولین درسِ آداب معاشرت با مقامات را رد می شوم..

.
.
.
چیزی که بیشتر از هر چیز در شهر گُم است این روزها، "لقاء الله" است. باور ندارم که بسیاری از هم وطنانم باوری به دیدار خدا داشته باشند. سخت می تازند در زنده گی. بی‌آنکه از تازیانه‌های رو به رو خبری داشته باشند.

وَقِیلَ الْیَوْمَ نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هَـٰذَا وَمَأْوَاکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُم مِّن نَّاصِرِینَ
و گفته شود: «همان‌گونه که دیدار امروزتان را فراموش کردید، امروز شما را فراموش خواهیم کرد، و جایگاهتان در آتش است و براى شما یاورانى نخواهد بود.»
سوره مبارکه جاثیه آیه ۳۴

  • ۹۶/۰۶/۲۵
  • وی بی