سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
می‌بینم

از دیالوگ های مرگبار

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم دارم از گرما می میرم. راننده که پیر بود گفت: «این گرما کسی رو نمیکشه.» گفتم: «جالبه ها، الان داریم از گرما کباب می شیم، شش ماه دیگه از سرما سگ لرز می زنیم.» راننده نگاهم کرد. کمی بعد گفت: «من دیگه سرما رو نمی بینم.» پرسیدم: «چرا؟» راننده گفت: «قبل از اینکه هوا سرد بشه می میرم.» خندیدم و گفتم: «خدا نکنه.» راننده گفت: «دکترا جوابم کردن، دو سه ماه دیگه بیشتر زنده نیستم.» گفتم: «شوخی می کنید؟» راننده گفت: «اولش منم فکر کردم شوخیه، بعد ترسیدم بعدش افسرده شدم ولی الان دیگه قبول کردم.» ناباورانه به راننده نگاه کردم. راننده گفت: «از بیرون خوبم، اون تو خرابه...اونجایی که نمیشه دید.» به راننده گفتم: «پس چرا دارین کار می کنین؟» راننده گفت: «هم برای پولش، هم برای اینکه فکر و خیال نکنم و سرم گرم باشه، هم اینکه کار نکنم چی کار کنم.» به راننده گفتم: «من باورم نمیشه.» راننده گفت: «خودم هم همین طور...باورم نمیشه امسال زمستان را نمی بینم، باورم نمیشه دیگه برف و بارون را نمی بینم، باورم نمیشه امسال عید که بیاد نیستم، باورم نمیشه این چهارشنبه، آخرین چهارشنبه ١٧ تیر عمرمه.» به راننده گفتم: «اینجوری که نمیشه.» راننده گفت: «تازه الانه که همه چی رو دوست دارم، باورت میشه این گرما رو چقدر دوست دارم؟»...
حالا دیگر گرما اذیتم نمی کرد، دیگر گرما نمی کشتم...

س.ص

  • ۹۶/۰۵/۱۸
  • وی بی

نظرات  (۷)

مرگ بهترین هدیه این روزها می تواند باشد...
من همین مسیر رو رفتم، ولی نتیجه فرق می کرد... از همه چی متنفرم.
عالی بود.مرسی
چند وقتیه حال منم شبیه حال این راننده س ... مدام به آخرین بارها فکر میکنم.
مدام سعی میکنم دغدغه فردا و فرداها رو نداشته باشم وقتی معلوم نیست فردایی برای من وجود داشته باشه! 
یه طورایی رضایتم از زندگی جاری بیشتر شده. شادتر و دقیق تر شدم. 
یاد مرگ بهترین راه خوشبختیه
واقعیت داشت؟این آدمو دیدین و این حرفها رو گفته؟من هم هروقت به مرگ فکر میکردم دلم برای زندگی عجیب تنگ میشد و حس میکردم توان دوری از خورشید,هوا,شب,طبیعت و همهمه آدمهای زنده و...را ندارم و عذاب می کشیدم بابت این وابستگی....تا اینکه اون پست ده نمکی رو در اینستاگرام دیدم که نوزاد یمنی در میان خرابه های بمباران افتاده بود مثل یک عروسک بیجان که خاکی باشد فقط...عکس اون کودک سوری کنار دریا هم چدی قبلش درآمده بود و البته من با این یکی سخت تر تکان خوردم و بعد حس کردم در دنیایی که هیییییچ غلطی واقعا هیچ غلطی نمی توانم برای این کودکان معصوم بکنم دلم نمیخواهد باشم.بهتر است بمیرم....و راحت شدم(به طرز احمقانه ای)
  • واقعیت سوسک زده
  • مرگ خوبه ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی