سجوم

شکست عهد من و هر چه بود گذشت ..
سجوم

لله الأمر من قبل ومن بعد
هی رفیق. رسم اش نبود. تو اگر می خواهی ستاره باشی باید حریف را دریبل بزنی. باید آن طرف گل بزنی... تو اگر حریف را دریبل بزنی اما به خودمان گل بزنی هر دو با هم بازنده ایم.. اگر هم فقط خودی ها را دریبل بزنی و ببازیم هیچ کدام مان ستاره نیستیم.. نه ستاره ی تیم مانیم. نه ستاره ی دوستان مان. نه ستاره ی خودمان اصلا.

.

..

من دلگیرم رفیق. ما قرار بود ستاره نباشیم. قرار بود برای دل خودمان بازی کنیم. قرار بود برای خدا باشیم. من ازین بگو-مگو ها و کنفرانس های مطبوعاتی خسته ام. این ژانگولربازی ها برای آدم های مبتذل است... این دقیقا همان ابتذالی ست که چند نوشته ی قبل نوشتم. ..

.

.

شیطان میدان های متفاوتی دارد. تو اگر در همه ی جهات عالی باشی اما در یک میدان به این مهمی ببازی در کل بازنده ای.. باور کن من می فهمم که دارم دقیقا چه می گویم.. و ترسم ازین است که دوباره نشود که بیایم بنشینم تنها در اتاق ام.. و تنها کار مفیدی که بلد باشم بکنم این باشد که روزهای آینده را پیش بینی کنم و اتفاقات بد آینده را رصد کنم.


اتقوالله رفیق. اتقوا لله حق تقاته.

  • ۱ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۱ ، ۰۴:۲۸
  • وی بی

به نظرم امسال اولین سالی بود که مولای ما در پیام سال نو دعای فرج خواندند و این برای من یک دل خوشی بزرگ است ..

  • وی بی
من حتم دارم که به حول و قوه ی الهی امسال به مدد توجهات ولی عصر اروحنا لتراب مقدمه الفداء سالی خواهد بود با پیروزهای چشمگیر جهان اسلام بر کفر...

اللّهمّ کن لولیّک الحجّة بن الحسن صلواتک علیه و على ءابائه فى هذه السّاعة و فى کلّ ساعة ولیّا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتّى تسکنه ارضک طوعا و تمتّعه فیها طویلا.

  • وی بی

سلام آقا. این را دل شکسته در شب آخر سال نو می نویسم. ازین فاصله. ام شب دلم در حرم شماست. دور ضریح شما می گردد.. دلم اشتیاق دارد که در حضور شما به استقبال بهار برود.. بهار واقعی عج الله تعالی نواده ی شماست..

آقا.. شما برای ما دعا کنید. ما شما را به پدرتان.. به پدر بزرگورتان قسم می دهیم.. که از دل ما شفاعت کند پیش شما.. 

.

.

آقا.. قلب های ما را به راه اسلام هدایت کنید. عزیز فاطمه را هم که این روزها میهمان شماست ان شاء الله محافظت و تایید کنید... 

.

آقا.. یا امام الرئوف .. برای مان دعا کنید. 


.

.

.



  • ۲۸ اسفند ۹۰ ، ۱۴:۲۵
  • وی بی
پریشانم باز و در و دی وار اینجا باز دارد غمگین می شود و دارد بهار می شود و از هوا ابتذال می ریزد و من باز پریشانم.


.

.

یا اله العاصین

  • ۲۷ اسفند ۹۰ ، ۲۳:۳۷
  • وی بی
باور کن اگر کسی همین طوری بنویسد که این بهار نود و یک است یا نود من درست نمی دانم. من سال هشتاد و پنج بود که آمدم این جا.. و حالا درست شش سال است که از آنجا دورم. من خیال نمی کنم که نوروز کار مقدسی است.. . همه ی کارهای من مقدس نیست.. اما من رسوم شرعی مردم سرزمین ام را.. و شهرم را. و کشورم را دوست دارم.. و به آنها احترام می گذارم..

.

.

مرحوم پدربزرگ لحظه ی سال نو که می شد وقتی همه خانه ی پدری جمع بودند، درست همان لحظه دست من را می گرفت.. می برد دم در خیابان.. توی خیابان قدم می زدیم. بعد دست اش را می گذاشت روی تنه ی لخت درخت چنار رو به روی خانه. و از بهار حرف می زد... اولین بهاری که پدر بزرگ نبود را درست یادم نیست.. بچه بودیم هنوز .. اما بهار هفتاد و سه را یادم هست.. یک سال بعد.. بعد از سال تحویل پدرم - سلمه الله- آمد دستم را گرفت.. گفت بیا... با هم رفتیم در خیابان.. زیر همان درخت ایستادیم.. مادربزرگ از ایوان خانه نگاه مان می کرد.. من غمگین بودم.. اصلا نمی دانستم که پدر از آن لحظات خصوصی من و پدر بزرگ چیزی می داند.. همین بود که سکوت می کردم.. سحر بود..یازده ساله گی سن غریبی است برای گمراه شدن.. داشتم فکر می کردم که کاش باران نزند که در حیاط بازی کنیم.. پدر از زنده گی برای ام گفت.. گفت که زنده گی فرصت است.. مهلت است.. گفت که تنها چیزی که آدم را بزرگ می کند تقواست.. بهار زنده گی تقوا ست..

بعد دست ام را گرفت.. گفت دعا بخوانیم.. بعد خواند: اللهم اغفرلی و لوالدی وارحمهما کما ربیانی صغیرا و اجزهما بالاحسان احساناً و بالسیئات غفراناً.. بعد دست ام را گذاشت روی سینه اش.. و دعای سال تحویل خواندیم.. و بعد آمدیم پیش بقیه.

.

.

آن بهترین بهار زنده گی ام بود..


می خواستم اینجا از حمید و محمد بنویسم.. باز دلم نیامد.. من قصه هایی می دانم که شبیه کسی نیست..

  • وی بی
امام خمینی -روحی له الفداء- در مقدمه ی سر الصلوه که به دخترشان هدیه کرده اند نوشته اند که: 

" دخترم! اگر از مطالعه این اوراق خدای نخواسته نتیجه حاصل نشود مگر خودنمایی و مجلس آرایی و سر توی سرها آوردن، بهتر است از مطالعه آن صرف نظر بلکه احتراز کنی که مبادا چون من گرفتار تأسف شوی... "

.

.

.

  • وی بی
می گفت مومن دو جور داریم.. عده ای که خدا رو می خوان برای زنده گی شون.. می خوان برای اینکه اگه تو کاری گیر کردن یکی رو داشته باشن ازش چیزی طلب کنن..اما یه عده ی دیگری هستن که زنده گی شون رو می خوان برای خدا.. حرف می زنن.. کار می کنن.. برای خداست..

.

.

آدم های اطراف ام این روزها بیشتر از گروه دوم هستند... و این بی شک به مدد نفس ِ حق شماست.

.

.


و استجبنا له و نجیناه من الغم. و کذالک ننجی المومنین

  • وی بی
  • وی بی
دلم برایتان تنگ است. خیلی.


.

.

من را در نمازهای تان دعا کنید.

  • ۲۴ اسفند ۹۰ ، ۱۵:۴۱
  • وی بی